تبليغاتX
وبلاگ گروهی "حکایت ما"
 
   
     
 
 
 

مصطفی مستور
تا روحي مچاله نشود و به شدت تحت فشار قرار نگيرد، مطلقاً نمي‌تواند روح مخاطب خودش را تسخير كند.
مصطفی مستور متولد سال متولد 1343 اهواز است. فارغ‌التحصيل رشته مهندسي عمران. او كارشناسي ارشد را در رشته زبان و ادبيات فارسي گرفته است.
نوشتن را از 15 سالگی شروع کرده و ده سال طول کشیده تا اولین داستانش "دوچشم خانه خیس" در سال 1369 در مجله کیان چاپ شود. او مدتی با سینما هم سروکله زده و حتی چند فیلم کوتاه 8میلی‌متری هم ساخته. او از میان فیلم‌سازان کیشلوفسکی را می‌ستاید و به سلینجر و کارور توجه خاصی دارد. اولین مجموعه داستان او عشق روی پیاده رو در سال 1377 درآمد بعد روی ماه خداوند را ببوس سال 1379 و آخرین اثر داستانی او استخوان خوک و دست‌های جذامی است.
چیزی که این داستان‌نویس نسل امروز را از بقیه جدا می‌کند متفاوت نوشتنش است. او معتقد است ديگرگونه بودن و ديگرگونه انديشيدن، به‌گونه‌اي اتفاق مي‌افتد كه شايد نشود درباره آن توضيح روشني داد. رنجهايي بايد فكر و روح نويسنده را آزار بدهد تا او را وادار به نوشتن كند.
او در مصاحبه‌ای که پیشتر با جام‌جم داشته می‌گوید: ادبيات در حاشيه پرتي از زندگي‌ام قرار دارد و نوشتن و سخنراني و گفتگو روزنه هايي براي طرح و انعکاس پرسش هايي است که در زندگي آزارم مي دهند.
گذران زندگي من مطلقا از راه ادبيات نبوده و در آينده هم اميدوارم نباشد. نوشتن و ادبيات، هميشه بخش کوچکي از زندگي من بوده است.
در واقع، ادبيات در حاشيه زندگي من اتفاق مي افتد. من مفهوم و معناي زندگي را بسيار بزرگتر از ادبيات مي دانم. ادبيات براي من فقط منفذي براي تخليه فشارهاي روحي ام بوده است. زندگي با هر معياري از ادبيات بزرگتر، ژرف تر و غني تر است.

کارهای او عبارت اند از:
mmastorعشق روی پیاده رو
تهران، انشارات کویر
اهواز، نشر رسش، رقعی، 139 صفحه
چاپ اول؛ کویر، تهران، تابستان 1377
مجموعه ی دوازده داستان کوتاه: دو چشم خانه ی خیس/ مثل یک قاصدک/ بعد از ظهر سبز/ شب های یلدا/ مردی که تا زانو در اندوه فرو رفت/ عشق روی پیاده رو / آرزو/ چند خط کج و کوله بر دیوار/ آن مرد داس دارد/ هل من محیص؟ / زلزله / مهتاب

روی ماه خداوند را ببوس
تهران، نشر مرکز، رقعی، 113 صفحه
چاپ اول؛ اسفندماه 1379
چاپ هجدهم؛ اردی بهشت ماه 1386
برگزیده ی جشنواره ی قلم زرین به عنوان بهترین رمان سال های 1379 و 1380

چند روایت معتبر
تهران، نشر چشمه، رقعی، 93 صفحه
چاپ اول؛ پاییز 1382
چاپ ششم؛ اردی بهشت ماه 1386
مجموعه ی هفت داستان کوتاه: چند روایت معتبر درباره ی عشق / چند روایت معتبر درباره ی زندگی / چند روایت معتبر درباره ی مرگ / مصائب چند چاه عمیق / در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم/ کیفیت تکوین فعل خداوند/ کشتار

من دانای کل هستم
تهران، انتشارات ققنوس، رقعی، 98 صفحه
چاپ اول؛ خردادماه 1383
چاپ پنجم؛ اردی بهشت ماه 1386
تقدیر شده در سومین دوره جشنواره ی قلم زرین- 1384
من دانای کل هستم؛ برنده ی لوح تقدیر از نخستین جایزه ی ادبی صادق هدایت، 1381.
ملکه الیزابت؛ یکی از ده داستان کوتاه برگزیده ی جایزه ی ادبی مهرگان؛ 1383
مجموعه ی هفت داستان کوتاه: چند روایت معتبر درباره ی سوسن / من دانای کل هستم / مغول ها / و ما ادریک ما مریم ؟ / ملکه الیزابت / مشق شب/ دو زیستان

استخوان خوک و دست های جذامی
تهران، نشر چشمه، رقعی، 82 صفحه
چاپ اول؛ اسفندماه 1383
چاپ هفتم؛ اردی بهشت ماه 1386
برنده ي جايزه ادبي اصفهان به عنوان بهترين رمان، 1384
نامزد جایزه ی بهترین رمان انجمن منتقدان مطبوعات، 1384
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
تهران، نشر چشمه، رقعی، 65 صفحه
چاپ اول؛ اسفند ماه 1384
چاپ پنجم؛ اردی بهشت ماه 1386
مجموعه شش داستان کوتاه:مردی که تا زانو در اندوه فرو رفت/ چند روایت معتبر در باره ی اندوه/ سوفیا/ چند روایت معتبر در باره ی خداوند/ چند روایت معتبر در باره ی کشتن/ حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

دويدن در ميدان تاريك مين
تهران، نشر چشمه، رقعی، 53 صفحه
چاپ اول؛ تابستان 1385
چاپ دوم؛ دی ماه 1385
نمايشنامه در چهار پرده

مبانی داستان کوتاه
تهران، نشر مرکز، رقعی، 88 صفحه
چاپ اول؛ اردی بهشت ماه 1379
چاپ دوم؛ مهرماه 1384
پژوهشی در بازشناسی عناصر داستان.

فاصله‌ و داستان‌هاي ديگر
تهران، نشر مرکز، رقعی، 225 صفحه،
چاپ اول؛ اسفندماه 1380
چاپ دوم؛ آذرماه 1384
ترجمه ی دوازده داستان کوتاه از ریموند کارور

پاکت‌ها و چند داستان ديگر
اهواز، نشر رسش، رقعی، 207 صفحه
چاپ اول؛ بهار 1382
چاپ دوم؛ تابستان 1384
ترجمه ی نه داستان کوتاه از ریموند کارور

پرسه در حوالی زندگی
تهران، نشر چشمه، اهواز، نشر رسش، خشتي، 90 صفحه
چاپ اول؛ زمستان 1385
یادداشت هایی بر چهل عکس از عکاسان بیست و سه کشور جهان.


ملحقات: سايت مصطفي مستور

 
 
   |    نوشته شده توسط زينب عليزاده
 
 
 

GGolabatoonگلابتون

پیرمرد طول و عرض خیابان را برای بار چندم میرود و بر میگردد. احساس میکند گشتن بی فایده است؛ چند مرد از در پارک بیرون می آیند. نگاهشان میکند و میگوید: "ببخشید! پیرزنی را ندیدید که از اینجا بیرون برود؟" یکی از مردها می گوید: "نه! ما نیم ساعت است که آمدیم پدرجان!" پیرمرد زیر لب می گوید: "نیم ساعت... نیم ساعت... نیم ساعت" و دندانهایش رابه هم می ساید و زمزمه میکند: "آخر گلابتون من نیم ساعت نشد رفتم ساندویچ بخرم. حالا خوب است که تو گرسنه بودی نه من!" و به یاد روزهای جوانی می افتد که زن، سر هر چیز کوچک اورا مقصر می دانست، حتی روزی که برای اولین بار با هم رفته بودند خرید. زن در پاساژ مشغول دیدن طلاهای پشت ویترین شده بود. و مرد همراه مادر و خواهرش چند مغازه جلوتر بودند، که مرد پرسید: "پس گلابتون کجاست؟" برگشته بودند پشت سر و مرد دیده بود زن، بی خیال کنار ویترین طلافروشی ایستاده. عصبانی شده بود که: "چرا این قدر معطل می کنی؟" و زن جواب داده بود: "دیدم شما یک دفعه ای گم شدید گفتم بایستم این طلاها را نگاه کنم تا پیدایتان شود." از آن اتفاق سا لها می گذشت. ولی زن همانطور مغرور بود. مرد از کنار درختان می گذرد و صدای خش خش برگ هایی که زیر پایش خرد می شوند ذهنش را آشفته تر میکند. به ابتدای پارک میرسد. سومین بار است که تمام قسمت های پارک را می بیند؛ حتی در قسمت خانوادگی چند مرد که با خانواده شان آمده اند بانگاه های چپ چپ خود مرد را زیر سوال می برند. و کم کم مشکوک می شوند که چرا اینقدر دور و برشان می پلکد هیچ کدام نمی پرسد که چه شده پدر جان! دومرد در گوش هم پچ پچ می کنند و یکی از آنها به دیگری می گوید: "انگار بیکار است کارش شده زاغ سیاه مردم را چوب زدن". پیرمرد به سرعت از آنجا دور می شود. "یک عمر آبروداری کن حالا به خاطر گلابتون برایت حرف در بیاورند. می بینی بی آبرویی بدتر از این؟ گلابتون ... گلابتون ...کجایی؟" اشک جلوی دیدش را می گیرد و بغض به گلویش چنگ می زند. عصایش را به دیوار تکیه می دهد و روی نیمکت می نشیند و پلاستیک ساندویچ را کنارش می گذارد. چند برگ زیر پایش خش خش می کند فکر می کند زیر نگاه آن چند مرد مثل این برگ ها لگدمال شده.

چند دقیقه ای به برگها نگاه می کند. کمرش از شدت درد تیر می کشد. پاهایش را از کفش بیرون می آورد. انگشت کوچک پایش تاول زده همیشه وقتی زیاد راه می رفت تا چند روز باید با این درد زندگی می کرد. و حالا که سن و سالی از او گذشته بود بیشتر طول می کشید تاول های پایش خوب شود.

لحظه ای به فکر فرو می رود و زیر لب می گوید: "بالا خره که باید پیدایش کنم باز هم می گردم؛ حتی اگر از پارک بیرونم کنند." عصا رابر می دارد که بلند شود ناگهان صدایی او رابه خود می آورد: "آقا تقی کجا بودی؟ تمام پارک را دنبالت گشتم. باز هم که گم شدی! همیشه باید مواظبت باشم؟ آخه دو تا ساندویچ خریدن که دو ساعت معطلی نداره. می دانی چطور پیدات کردم؟" زن اینها را که می گوید، کنار پیرمرد روی نیمکت می نشیند پلاستیک ساندویچ را باز می کند و رو به مرد می گوید: "بردار به اندازه ی کافی یخ کرده". پیرمرد با بی میلی نگاهی به ساندویچ می کند و آن را از دست زن می گیرد.

 
 
   |    نوشته شده توسط معصومه سادات ميرغني
 
 
  ffatemehخواهش

مسکین، یتیم، در شب سوم اسیر، من
هر مرتبه به خواهش قرصی فطیر من
 
در می زنم همیشه و هر جاکه می روم
اما دوباره مضطرب و ناگزیر، من
 
شاید همین دو سه شب و هی صبر صبر صبر
با این خیال خام ولی دلپذیر من...
 
شاید شبیه آن زن توی عروسی ات
چشم انتظار پیرهن ات در مسیر، من
 
بانو! کجاست جای گلوبندتان که باز
آن برده را رهاکند و شاد و سیر من...
 
آی ای شما شکسته ترین کشتی نجات!
دریا به خشم آمده پهلو بگیر من...

 
 
   |    نوشته شده توسط رقيه نديري
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور