تبليغاتX
وبلاگ گروهی "حکایت ما"
 
   
     
 
 
 

از وبلاگ سقاخانه

بابا٬چندبار پشت سر هم شماره می گیرد.

 گوشی همراه دوست بابا خاموش است.

و تلفن خانه اش روی پیغام گیر است.

بابا  گوشی را سرجایش می گذارد

و با ناراحتی به مادرم نگاه می کند:

"مهندس خودش گفت زنگ بزن...حالا جواب نمی ده"

آقا سید مهدی!

کار بابا گره خورده است به این آقا

همین آقایی که تلفنش را جواب نمی دهد.

همین آقای مهندسی که تلفن خانه اش روی پیغام گیر است

و هی تشکر می کند و می گوید که بعدا تماس می گیرد.

آقا سید مهدی!

 بگذار وقتی بزرگ شدم

همه ی کارهایم به شما گره بخورد.

به شمایی که وقتی قول می دهی

وقتی عهد می کنی

سر قولت می مانی.

شمایی که هیچ وقت راه ارتباط کسی باهات بسته نیست.

شمایی که همیشه جواب می دهی.

آقا سید مهدی!

کار همه را گره بزن به کار خودت...

 
 
شمع چهل و پنجم نذر روزی که گره بخوریم به شما!
 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
 

AAroosakعروسك
اين دومين مغازه اسباب‌بازي فروشي بود كه مي‌رفتيم. مغازه شلوغ بود. نگاهي به ويترين كردم. همه جور عروسك داشت؛ از دارا و سارا گرفته تا انواع عروسك‌هاي باربي و عروسك‌هاي پوليش. ناگهان به ياد كمد سارا افتادم و آنرا با كمد دختر عمه‌اش زهرا مقايسه كردم. جاي چند عروسك در كمد سارا خالي بود. همان عروسك‌هايي كه سارا چشمهايشان را درآورده بود يا دست و پايشان را شكسته بود. او آنقدر سر و صورت آنها را با ماژيك خط كشيده بود كه ديگر ارزش نگه داشتن نداشتند. با خودم گفتم: بهتر است كادوي تولد براي سارا عروسك بگيرم تا جاي آن عروسك‌ها در كمدش پُر شود. قبل از آنكه وارد مغازه شوم به ساران كه به اسباب بازي‌هاي داخل ويترين نگاه مي‌كرد، گفتم: ببين دخترم! الآن داخل مغازه مي‌رويم و كادوي تولد فقط برايت عروسك مي‌خرم! سارا همانطور كه چشم به ويترين داشت، پرسيد: اسباب‌بازي چي؟ اسباب‌بازي هم مي‌خري؟ من در حالي كه دست او را گرفته و با خودم به داخل مغازه مي‌بردم، گفتم: عروسك هم اسباب‌بازي است دخترم! همانطور كه عروسكهاي داخل مغازه را حريصانه نگاه مي‌كردم. نگاهم به پلنگ صورتي افتاد كه در گوشه قفسه‌اي نشسته بود. به ياد دوران كودكي خودم افتادم. آن روزها كه به عشق كارتون پلنگ صورتي، ساعتها پاي تلويزيون مي‌نشستم. با دست به آن اشاره كردم تا فروشنده آن را پايين بياورد. فروشنده در حال كادو پيچ كردن عروسكي بود. دختري كه با مانتوي صورتي روبروي آقاي فروشنده بود، در حاليكه كيف پولش را از داخل كيف قرمز رنگش بيرون مي‌آورد،‌ رو به دوستش گفت:

 
 
   |    نوشته شده توسط زينب جعفري ادامه مطلب ... | 
 
 
 

aaliدستان آسماني تو

سنگینی قدم های مادرت یادم می آید و بال زدن دیواری که با تکبیرة الاحرام ولادتت، آرام و سر بلند قامت بست آن گونه که هیچ سنگی نمازش را نخواهد شکست، نخواهد شکست دیواری که تو از آن گذشته ای.

دستانت را بارها دیده ام که بدر و احد و خندق را پشت سر گذاشتند گره از کار فروبسته ی خیبر گشودند، بعد در هم گره خوردند وبه سمت ناخواسته ای شوم کشیده شدند.در بی کسی چاه و نخلستان قد کشیدند، و به حوالی هولناک جمل ونهروان وصفین رسیدند. سرانگشتان بندگی ات کائنات را به حیرتی سترگ برده است. دستانت ستون آفرینش اند.همان دستانی که نان وخرما رادر تلخی دهان کودکان می گذاشت. دستان غریبی که عشق را به همه تعارف می کردند،

زمین رامی فهمیدند، و زمان رابه سمت روزهای آبی وآرام می چرخاندند.

دلم به آن دستان عزیز تنگ است. این شهرشلوغ دست کسی چون توراکم می آورد و در ازدحام و سر سپردگی خویش می ماند. دراین شهرشلوغ سمفونی مرگ می نوازند بی دستدهای نوازش گر توکه مو سیقی زلال باران راباخود دارند.اگر نبودند دستان عاشق تودنیایی اگربود دوزخی مداوم بود.

 
 
   |    نوشته شده توسط رقيه نديري
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور