|
دقایق کوچک
مرد از پيچ كوچه پيدا شد؛ ماسك بر صورت. آرام آرام قدم برميداشت.
دخترك دقايق كوچك طلايي را يكي يكي شمرد:
ـ يك... دو... سه... چهار، چهار دقيقه ديرتر از ديروز.
مرد چند قدم جلوتر ايستاد. شروع به سرفه كرد. دخترك دست روي شيشه سرد و غبارگرفتة پنجره گذاشت. مرد دوباره راه افتاد. دخترك لبخند زد. دست كشيد روي غبار شيشه، جاي خالي موهاي سر و ابروي مرد پررنگ شد. مرد دوباره سرفه كرد. دخترك خيره شد به لبهايش. مرد تكيهاش را داد به ديوار آجري، سرفه كرد، قدش خم شد، سرفه كرد. دخترك چشمهاي دكمهاي عروسك را زير دست پنهان كرد. مرد قد راست كرد. دخترك خنديد. مرد ماسك را روي صورت جابهجا كرد. قدم برداشت. دخترك عروسك پارچهاي را به سينه چسباند. مرد مقابل در خانه ايستاد. دخترك پنجرة آهني را باز كرد. مرد سر بلند كرد، خنديد. چشمهاي بيمژهاش زير فشار ماسك تنگتر شد.
|