|
این جنگ لعنتی
الان هفت ماه است كه توي منطقه هستيم. توي اين مدت اين اولين بار است كه كاغذ و قلم به دست گرفته ام و مي خواهم بنويسم. شايد بغضي كه داشت خفه ام مي كرد، مجبورم كرد. شايد هم كسي كه نبود تا باهاش حرف بزنم. نمي دانم. فقط اين را مي دانم كه هنوز منگم. انگار وزنه اي از ذهنم آويزان است كه خيلي سنگيني مي كند. دستم مي لرزد و خط ها كج و كوله دنبال قلم كشيده مي شوند مثل نخي كه روي كاغذ تاب برداشته. دلم مي خواهد عق بزنم. حالم از هرچه جنگ و سرگرد و سرباز و ماجد است دارد بهم مي خورد. هر چند ديگر فرقي نمي كند. فردا ديگر من نيستم تا اينطور عذاب بكشم. همه اش تقصير خودم است. اگر مثل دفعه پيش خودم را زده بودم به نديدن ديگر اينطور نمي شد. اي كاش كور شده بودم يا زبانم لال شده بود يا. . . نمي دانم.
امروز بالاخره بعد از سه روز رفتم به غذاخوري و نشستم پشت ميز. فاروق و عالم همان طور كه لقمه توي دهانشان مانده بود، زل زده بودند به من. اولين قاشق را كه به دهان بردم، چيزي تلخ و داغ و لزج گلويم را سوزاند و تا پشت لب ها آمد. معده خالي ام تكاني خورد و خواست از جا كنده شود. انگار چنگالي داشت آن را از دهانم بيرون مي كشيد. دلم به هم مي پيچيد و سرم گنگ و داغ و سنگين بود. شقيقه هايم تند مي زد و صداي كوبشش توي سرم دور برمي داشت. دست هايم را روي ميز ستون كردم تا از جا برخيزم، ولي دست ها لرزيدند و آرنج ها تا برداشتند و من همان طور چسبيده به صندلي افتادم روي زمين. سربازها مثل سايه هايي تار مي لغزيدند و كش مي آمدند. كسي بالاي سرم ايستاده بود. چشمانم را ريز كردم و سعي كردم بشناسمش. سرگرد بود با چهره اي برافروخته. آب دهانش را تف كرد توي صورتم و با لگد كوبيد به پهلويم و داد زد: بي عرضه!
پاها را جمع كردم توي شكم و با صدايي كه انگار از ته چاه بلند مي شد، ناليدم.
از خودم بدم آمد. مثل لاشه اي كه توي بيابان افتاده باشد زير آفتاب، نتوانستم خودم را تكان بدهم و از جا بلند شوم. بدنم كرخت و بي حس بود. صداي سايش پوتين هايم را به كف سيماني مي شنيدم. احساس كردم پرنده اي بزرگ دارد تنم را نوك مي زند و هر بار تكه اي از من را جدا مي كند و با خود می برد؛ مثل همان لاشه زير آفتاب.
دو نفر زير بغلم را گرفتند و از روي زمين بلندم كردند و بردنم سمت در. پاهايم جا مي ماند و كشيده مي شد روي زمين.
خودم را ديدم كه راست توي خاك دفن شده و سرم بيرون مانده. همان پسرك با موهاي بور ايستاده بود بالاي سرم و مرا با انگشت نشان مي داد و توي گوش ديگري پچ پچ مي كرد و مي خنديد. زل زدم به كلاغي كه اوج گرفت و به يكباره پايين آمد و با منقار نوك زد به كاسه چشمم.
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...
|