سیاره ای از مدار دور افتاده ام سرد و سرگردان با زخم هایی که مثل خوره... ماهی در مانده بر ساحل نیستم یا لاک پشتی که به پشت افتاده باشد مرد در حال غرق شعر آی آدم ها هم سیاره ای از مدار دور افتاده ام که یا راه خود را باز خواهم یافت یا سرگردانی ام را به گور خواهم برد
هيس مرتضي، يواش! چقدر بلند بلند
حرف مي زني. الان سارا را از خواب بيدار مي كني. آن وقت بايد برويم توي كوچه، زير
باران و تا صبح به خودمان بلرزيم.
گريه؟ نه! من گريه نكرده ام،
باران زده به صورتم. هق هق هم نمي كنم، سرما نفسم را برمي گرداند. تو را به خدا،
مرتضي! دست بردار، بيست سوالي راه انداخته اي؟ "گريه كرده اي؟ پس چرا هق هق
مي كني؟ چرا چشم هايت سرخ شده؟ اين وقت شب اينجا چه مي كني؟ چرا اينطوري؟ چرا
آنطوري؟" دست بردار ديگر! به سرم زده امشب توي اين بالكن يك در يك متر تا خود
صبح بنشينم و با تو درددل كنم. بيا زير اين پتو تا سرما نخوري. اين جعبه را گذاشته
ام براي همچين وقت هايي كه اگر دلم گرفت، بيايم اينجا و بنشينم رويش. بيا تو هم جا
مي شوي. دو تا ديلاقِ مُردني كه بيشتر نيستيم. اين را سارا گفت، همين امشب.
گفت: "اين غبارهاي رقيق
فسفري، اين هاله هاي سفيد، اين مه شفاف چيست كه روي تمام نقاشي ها را پوشانده؟"
مثل مه سنگيني كه شب هور را مي
پوشاند و صبح كه مي شد محو و پراكنده مي شد. يادت هست مرتضي؟ مهتاب كه مي شد، صداي
قورباغه ها هور را برمي داشت. انگار كه دارند كنسرت اجرا مي كنند و آن وسط قورباغه
اي بلندتر از بقيه قور مي كند؛ مثل يك تك خوان كه رفته باشد توي حس و پشه كورها كه
امان آدم را مي بريدند. يادت هست؟ ايستادي كنار نيزار و گوش تيز كردي و گفتي:
"گوش بده." و من چشم ريز كردم و گوش خواباندم. گفتي: "نمي شنوي؟
كسي دارد خرناسه مي كشد." نور چراغ قوه را انداختي لاي ني ها. ماده گرازي
خوابيده بود توي نيزار و خيره شده بود به من و تو و داشت خُر خُر مي كرد. انگار مي خواست بترساندمان. ولي من توي چشم
هايش وحشت و نگراني را مي ديدم. پنج تا توله گراز چسبيده بودند از پستان مادرشان و
داشتند مي لرزيدند. گفتي: "فكر كنم تازه به دنيا آمده اند." و تا دست
بردي طرفشان، مادرشان غريد. فردا خوراك لوبيايت را با يك مشت برگ و ساقه بردي براي
گراز و توله هايش و گفتي: "گرازها عاشق حبوباتند. توي اين زمستاني، با اين حال
مادرشان غذا سخت گيرشان مي آيد. تا بهار چيزي نمانده."
سارا آمده بود و داشت از سر و
كول نمايشگاه بالا مي رفت و از تابلوها عكس مي گرفت. گفتم: "لطفا عكس نگيريد."
داستان، شعر، نقد، معرفي كتاب، طنز بالاخره ما هم آمديم. اما چه شد كه آمديم؟ همهاش از وبلاگگردي شروع شد، البته خطوط پرسرعت هم بيتأثير نبود. ما هم مثل همه ي كساني كه وبلاگ راه مياندازند معتقديم كه متفاوتيم و اصلاً يك چيز ديگر هستيم. ما آمدهايم كه شاخ غول را بشكنيم و در اين وبلاگمان به نمايش بگذاريم و اگر تا حالا شاخ غول شكسته نديدهايد به وبلاگ ما سر بزنيد و مطالبش را بخوانيد...