|
قصههای خوب اصلاً برای بچههای خوب نیست بلکه بچههای بد هم می توانند بخوانند
اصلاً بچههای بدباید بخوانند تا یاد بگیرند
چطور بچههای خوبی شوند. برخلاف
خیلیها که میگویند اولین کتابهایی
که خواندم کتاب همین نویسنده تازه
فقید! بوده وخیلی روی من تأثیر
گذاشت و... اما من کتابهای قصههای
خوب برای بچههای خوب را گمانم اواخر نوجوانی یا ابتدای جوانی خواندم و خیلی هم
لذت بردم. باز هم برخلاف بعضیها که میگویند در زمان کودکی ما کتابهای مناسب
برای کودکان نبود و اصلاً ادبیاتی برای کودکان وجود نداشت و ما مجبور بودیم
کتابهای سخت سخت -که حالا دانشجویان دورهی دکترای ادبیات یا تاریخ
میخوانند- بخوانیم به همین خاطر شدیم آن چیزی که حالا هستیم .در زمان ما
ادبیات کودک و نوجوان کم کم رسمیت پیدا میکرد و نویسندههای کودک و نوجوان و
کتابهایشان کم کم داشتند تکثر پیدا میکردند! و زیاد میشدند و ما میتوانستیم
غیر از کتابهای تن تن و میلو و تارزان و... کتابهای دیگری هم بخوانیم و لذت ببریم
اما بدون چاپلوسی قصههای آذریزدی با اینکه بازنویسی بود چیز دیگری بود شاید
بهخاطر سادگی و صمیمیت قلم نویسندهاش.
یادم میآید داستانی نوشتم به نام «کتابی که خوانده نشد» که بعدها در مجموعه
«آب برای خیمهها» چاپ شد، پسری عاشق کتاب قصهای شده بود که معلمش سر
کلاس معرفی کرده بود و میخواست هر طور شده آن را مال خود کند اما... اسم
کتاب را گذاشته بودم قصههای نو از کتابهای کهن یا نزدیک به همین. سر کلاس
داستاننویسی خواندم استاد که نویسنده معروفی بود و اگر اسمش را بگویم
میشناسیدش و غیبت میشود ایراد گرفت که عنوان کتاب اشتباه است و قصه نو یا
تازه معنی نمیدهد و اشتباه است و من که به طور ناخودآگاه این اسم را گذاشته
بودم بعدها فهمیدم «قصههای تازه از کتابهای کهن» عنوان یکی از کتابهای مهدی
آذر یزدی است که قبلا" خوانده بودم اما نفهمیدم چرا آن استاد گفت اشتباه است.
وقتی خبر رفتن استاد مهدی آذر یزدی را شنیدم ناخودآگاه چیزی درونم لرزیدُافتاد و
شکست. چیزی مثل قاب عکس پدر بزرگ روی طاقچه
روحش شاد
|