|
نباء عظیم
گويند كه «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا» و گويند كه آن امانت ازلي، دوش بر دوش ميچرخد تا بر دوش تكليف تو فرود آيد.
چه خوش گفت كه: «اگر غربال ابتلائات نباشد، چگونه خبيث از طيب جدا شود و چگونه انسان به كمال ميرسد؟ و خليفهالله را بايد كه به يك چنين ابتلائي كربلايي بيازمايند.»
و تو!
خليفه ي برگزيده ي خدا در زمين!
تو كه وارث آدم ابوالبشري!
چشم بگشا و ببين كه هنگامه ي ابتلاي من و تو نيز رسيده است.
مي شنوي چگونه آواي كفر از مناره هاي رنگارنگ شرك بلند است؟
مبادا كه تنها دل به ركوع و سجودي خوش كني كه لشكريان عمر بن سعد هم نماز خواندند ظهر عاشورا!
اما چه نمازي كه باطن قبله در برابر چشمشان بود و نمي ديدند! قرآن ناطق پيش رويشان بانگ مي زد و دل به آهنگ سكه هاي خزانه ي كوفه و شام بسته بودند!
راستي! مگر نه كه وقتي حسين فرياد «هل من ناصر ينصرني» سر داد و به د نبال ياوري مي گشت مي دانست كه نه ديگر كسي در سپاهش مانده و نه كورسويي در سپاه سعد به چشم مي خورد؟ پس چه؟!
مي داني؟!
گاه به اين مي انديشم كه حسين از آن سوي اين هزار و چند صد سال در جست و جوي من و تو بوده!
گمانم هر شفق و فلق، اين سرخي خون اوست كه در پهناي آسمان خدا بر مظلوميت او و اهل و اصحابش شهادت مي دهد!
و راستي! مگر حسين به قصد جهاد از مدينه به راه نيافتاده بود؟ پس اهل بيت او چه مي كردند اين ميان؟ رقيه ي سه ساله و علي اصغر شش ماهه اش؟
خداي من!
چه قدر تشنه ام از اين قصه ناتكرار سرخ!
كاش سيرابم كني،
من كجاي اين «نباء عظيم» ايستاده ام؟!
|