تبليغاتX
وبلاگ گروهی "حکایت ما"
 
   
     
 
 
 

نباء عظیمkarbala

گويند كه «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا» و گويند كه آن امانت ازلي، دوش بر دوش مي‌چرخد تا بر دوش تكليف تو فرود آيد.

چه خوش گفت كه: «اگر غربال ابتلائات نباشد، چگونه خبيث از طيب جدا شود و چگونه انسان به كمال مي‌رسد؟ و خليفه‌الله را بايد كه به يك چنين ابتلائي كربلايي بيازمايند.»

و تو!

خليفه ي برگزيده ي خدا در زمين!

تو كه وارث آدم ابوالبشري!

چشم بگشا و ببين كه هنگامه ي ابتلاي من و تو نيز رسيده است.

مي شنوي چگونه آواي كفر از مناره هاي رنگارنگ شرك بلند است؟

مبادا كه تنها دل به ركوع و سجودي خوش كني كه لشكريان عمر بن سعد هم نماز خواندند ظهر عاشورا!

اما چه نمازي كه باطن قبله در برابر چشمشان بود و نمي ديدند! قرآن ناطق پيش رويشان بانگ مي زد و دل به آهنگ سكه هاي خزانه ي كوفه و شام بسته بودند!

راستي! مگر نه كه وقتي حسين فرياد «هل من ناصر ينصرني» سر داد و به د نبال ياوري مي گشت مي دانست كه نه ديگر كسي در سپاهش مانده و نه كورسويي در سپاه سعد به چشم مي خورد؟ پس چه؟!

مي داني؟!

گاه به اين مي انديشم كه حسين از آن سوي اين هزار و چند صد سال در جست و جوي  من و تو بوده!

گمانم هر شفق و فلق، اين سرخي خون اوست كه در پهناي آسمان خدا بر مظلوميت او و اهل و اصحابش شهادت مي دهد!

و راستي! مگر حسين به قصد جهاد از مدينه به راه نيافتاده بود؟ پس اهل بيت او چه مي كردند اين ميان؟ رقيه ي سه ساله و علي اصغر شش ماهه اش؟

خداي من!

چه قدر تشنه ام از اين قصه ناتكرار سرخ!

كاش سيرابم كني،

من كجاي اين «نباء عظيم» ايستاده ام؟!

 
 
   |    نوشته شده توسط حميده رضائي (باران)
 
 
 

JJanbazدقایق کوچک

مرد از پيچ كوچه پيدا شد؛ ماسك بر صورت. آرام آرام قدم برمي‌داشت.

دخترك دقايق كوچك طلايي را يكي يكي شمرد:

ـ يك... دو... سه... چهار، چهار دقيقه ديرتر از ديروز.

مرد چند قدم جلوتر ايستاد. شروع به سرفه كرد. دخترك دست روي شيشه سرد و غبارگرفتة پنجره گذاشت. مرد دوباره راه افتاد. دخترك لبخند زد. دست كشيد روي غبار شيشه، جاي خالي موهاي سر و ابروي مرد پررنگ شد. مرد دوباره سرفه كرد. دخترك خيره شد به لب‌هايش. مرد تكيه‌اش را داد به ديوار آجري، سرفه كرد، قدش خم شد، سرفه كرد. دخترك چشم‌هاي دكمه‌اي عروسك را زير دست پنهان كرد. مرد قد راست كرد. دخترك خنديد. مرد ماسك را روي صورت جابه‌جا كرد. قدم برداشت. دخترك عروسك پارچه‌اي را به سينه چسباند. مرد مقابل در خانه ايستاد. دخترك پنجرة آهني را باز كرد. مرد سر بلند كرد، خنديد. چشم‌هاي بي‌مژه‌اش زير فشار ماسك تنگ‌تر شد.

 
 
   |    نوشته شده توسط حميده رضائي (باران)
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور