تبليغاتX
وبلاگ گروهی "حکایت ما"
 
   
     
 
 
 

GGolabatoonگلابتون

پیرمرد طول و عرض خیابان را برای بار چندم میرود و بر میگردد. احساس میکند گشتن بی فایده است؛ چند مرد از در پارک بیرون می آیند. نگاهشان میکند و میگوید: "ببخشید! پیرزنی را ندیدید که از اینجا بیرون برود؟" یکی از مردها می گوید: "نه! ما نیم ساعت است که آمدیم پدرجان!" پیرمرد زیر لب می گوید: "نیم ساعت... نیم ساعت... نیم ساعت" و دندانهایش رابه هم می ساید و زمزمه میکند: "آخر گلابتون من نیم ساعت نشد رفتم ساندویچ بخرم. حالا خوب است که تو گرسنه بودی نه من!" و به یاد روزهای جوانی می افتد که زن، سر هر چیز کوچک اورا مقصر می دانست، حتی روزی که برای اولین بار با هم رفته بودند خرید. زن در پاساژ مشغول دیدن طلاهای پشت ویترین شده بود. و مرد همراه مادر و خواهرش چند مغازه جلوتر بودند، که مرد پرسید: "پس گلابتون کجاست؟" برگشته بودند پشت سر و مرد دیده بود زن، بی خیال کنار ویترین طلافروشی ایستاده. عصبانی شده بود که: "چرا این قدر معطل می کنی؟" و زن جواب داده بود: "دیدم شما یک دفعه ای گم شدید گفتم بایستم این طلاها را نگاه کنم تا پیدایتان شود." از آن اتفاق سا لها می گذشت. ولی زن همانطور مغرور بود. مرد از کنار درختان می گذرد و صدای خش خش برگ هایی که زیر پایش خرد می شوند ذهنش را آشفته تر میکند. به ابتدای پارک میرسد. سومین بار است که تمام قسمت های پارک را می بیند؛ حتی در قسمت خانوادگی چند مرد که با خانواده شان آمده اند بانگاه های چپ چپ خود مرد را زیر سوال می برند. و کم کم مشکوک می شوند که چرا اینقدر دور و برشان می پلکد هیچ کدام نمی پرسد که چه شده پدر جان! دومرد در گوش هم پچ پچ می کنند و یکی از آنها به دیگری می گوید: "انگار بیکار است کارش شده زاغ سیاه مردم را چوب زدن". پیرمرد به سرعت از آنجا دور می شود. "یک عمر آبروداری کن حالا به خاطر گلابتون برایت حرف در بیاورند. می بینی بی آبرویی بدتر از این؟ گلابتون ... گلابتون ...کجایی؟" اشک جلوی دیدش را می گیرد و بغض به گلویش چنگ می زند. عصایش را به دیوار تکیه می دهد و روی نیمکت می نشیند و پلاستیک ساندویچ را کنارش می گذارد. چند برگ زیر پایش خش خش می کند فکر می کند زیر نگاه آن چند مرد مثل این برگ ها لگدمال شده.

چند دقیقه ای به برگها نگاه می کند. کمرش از شدت درد تیر می کشد. پاهایش را از کفش بیرون می آورد. انگشت کوچک پایش تاول زده همیشه وقتی زیاد راه می رفت تا چند روز باید با این درد زندگی می کرد. و حالا که سن و سالی از او گذشته بود بیشتر طول می کشید تاول های پایش خوب شود.

لحظه ای به فکر فرو می رود و زیر لب می گوید: "بالا خره که باید پیدایش کنم باز هم می گردم؛ حتی اگر از پارک بیرونم کنند." عصا رابر می دارد که بلند شود ناگهان صدایی او رابه خود می آورد: "آقا تقی کجا بودی؟ تمام پارک را دنبالت گشتم. باز هم که گم شدی! همیشه باید مواظبت باشم؟ آخه دو تا ساندویچ خریدن که دو ساعت معطلی نداره. می دانی چطور پیدات کردم؟" زن اینها را که می گوید، کنار پیرمرد روی نیمکت می نشیند پلاستیک ساندویچ را باز می کند و رو به مرد می گوید: "بردار به اندازه ی کافی یخ کرده". پیرمرد با بی میلی نگاهی به ساندویچ می کند و آن را از دست زن می گیرد.

 
 
   |    نوشته شده توسط معصومه سادات ميرغني
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور