|
قتيل قاسم
سيده فاطمه موسوي
رحمان پا تند كرد . زنجير جرينگ جرينگ صدا كرد . حاج رحيم نشست كنار منبر و بسته هاي مهر را باز كرد . قاسم ايستاد بالاي سرش .
- حاجي تو رو ارواح خاك مادرت !
حاج رحيم سر بلند كرد . ابروهايش در هم رفته بود .
- رحمان ، برو بچه ! همان كه گفتم .
چيزي انگار مثل حباب بالا آمد و راه گلوي رحمان را بست . فشار انگشتهاش دور دسته چوبي زنجير بيشتر شد .
- پس چرا اجازه مي دهيد حميد توي محمل قرآن بخواند ؟ او كه هم سن من است . صدايش هم كه خوب نيست .
حاجي مهرها را ريخت توي سبد و سر بلند كرد .
- لااله الاالله ! مگر مسابقه است ؟ زمزمه مي كند ديگر ! كي مي فهمد صدايش چطور است ؟
رحمان سر بلند كرد و اين بار زل زد توي چشم هاي حاجي و گفت : خوب كي مي خواهد بفهمد كه من توي تابوتم ؟
حاجي كاغذ بسته ها را توي دستش مچاله كرد .
- چرا حرف حاليت نيست ؟ اين كار مردهاست . جوان هايي كه بروبازو دارند نه بچه هاي چهارده پانزده ساله .
و به طرف در رفت . حباب توي گلو ديگر جايي باري بزرگ شدن نداشت . چيزي به ذهن رحمان رسيد و به زبانش آمد . دنبال حاج رحيم دويد . صدا بلند كرد : حاج رحيم به جاي قاسم ! لااقل بگذار به جاي قتيل قاسم باشم . مگر او چند سالش بود ؟
و تاب نياورد و اشك ها سرازير شدند . حاج رحيم برگشت . ايستاد روبرويش و دست گذاشت روي شانه هايش . سر خم كرد و به چشم هاي رحمان نگاه كرد .
- مرد هم گريه مي كند ؟
- اگر مرد بودم مي گذاشتيد . . . حاج رحيم تو رو به سر بريده امام حسين ، بگذار من هم روز عاشورا قتيل باشم ؛ به جاي قاسم .
و اشك ها بيشتر از قبل هجوم آوردند روي گونه ها . دست هاي حاج رحيم سست شد و افتاد پايين . لب هايش تكان خورد : لااله الاالله ! تن آدم را مي لرزاني بچه . اين چه قسمي است كه مي خوري ؟ خوب تو هم قتيل ، به جاي قاسم . خوب شد ؟
رحمان نگاه كرد به صورت حاجي . ابروهايش در هم نبودند . به نظرش آمد چقدر چشم هاي قهوه اي حاجي خوشرنگ است .
|