تبليغاتX
وبلاگ گروهی "حکایت ما"
 
   
     
 
 
 

براي دوازدهمين‌بار در تاريخ برگزاري جايزه نوبل ادبيات، اين جايزه به يك نويسنده‌ي زن تعلق گرفت.

كميته نوبل ادبيات اعلام كرد: "نوبل ادبيات به "هرتا مولر" تعلق مي‌گيرد؛ كسي كه با تمركز بر شعر و سادگي نثر دورنماي زندگي كساني را كه اموالشان مصادره شده به تصوير كشيده است."

او نخستين نويسنده زن آلماني زبان است كه اين جايزه را دريافت مي‌كند. اهداي اين جايزه با بيستمين سالگرد فروريختن ديوار برلين و فروپاشی رژيم‌هاي كمونيستي در جهان هم بي‌ارتباط نبود.

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي ادامه مطلب ... | 
 
 
 

دوشنبه‌ها

سیده فاطمه موسوی

 


زن هر دوشنبه می‌آید؛ با دخترش. می‌ایستد کنار در و من دبه هفت لیتری را از دستش می‌گیرم و تا لب پر می‌کنم. می دانم این غذا خوراک تمام هفته او و بچه‌هایش است. دختر با قلاب در بازی می‌کند و چشم می‌دوزد به دیگ‌ها. زن تشکر می‌کند. چادرش را به کمر می‌پیچد و دبه را بلند می‌کند. دختر موهایش را از روی صورتش کنار می‌زند و راه می‌افتد. چند قدم نرفته برمی‌گردد. چادرم را می‌کشد. نگاهش می‌کنم. دختر می‌گوید: خانم! می‌شه هفته دیگه قرمه سبزی بدین؟

 

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي
 
 
 

معلم دست هايش را گرفت جلوی دهانش و فوت کرد . ريزه های گچ توی هوا چرخ زدند و آمدند پايين . نفسش را با صدا بيرون داد و دست هايش را به هم زد.

ـ خوب بچه ها! از روی تخته یک بار بنویسید.

و رفت سمت ميز . پسرک روی نيمکت جا به جا شد و زل زد به تخته:

ـ به نام خدا

بابا آب داد.

بابا نان داد.

معلم سرش را گذاشته بود روی ميز . پسرک مَکی به ته مدادش زد. از دهان بيرونش آورد.  فرو کردش توی موهايش و سرش را خاراند و توی دفترش نوشت: خدا بابا داد.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي
 
 
 

همیشه ... همین جا!

سیده فاطمه موسوی


همیشه همین جا می ایستم، ساعت 5. دخترم از مدرسه بیرون می آید و با هم به گردش توی پارک می رویم. این تنها تفریح من و اوست. صدای هیاهوی بچه ها را می شنوم که بیرون می آیند. گرمای دست دخترم را توی دستانم حس می کنم. فشار دستش کم جان است. می گویم: سلام! بریم عزیزم؟

عصایم را باز می کنم. راه می افتد. می گوید: بابا می شه از این به بعد از خونه بریم پارک؟

یخ می کنم. سنگینی نگاه بچه ها را حس می کنم. می گویم:باشه عزیزم از این به بعد از خونه می ریم پارک.

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي
 
 
 

به شرط چند زندگی می کنی؟!

سيده عذرا موسوي

 

هيس مرتضي، يواش! چقدر بلند بلند حرف مي زني. الان سارا را از خواب بيدار مي كني. آن وقت بايد برويم توي كوچه، زير باران و تا صبح به خودمان بلرزيم.

گريه؟ نه! من گريه نكرده ام، باران زده به صورتم. هق هق هم نمي كنم، سرما نفسم را برمي گرداند. تو را به خدا، مرتضي! دست بردار، بيست سوالي راه انداخته اي؟ "گريه كرده اي؟ پس چرا هق هق مي كني؟ چرا چشم هايت سرخ شده؟ اين وقت شب اينجا چه مي كني؟ چرا اينطوري؟ چرا آنطوري؟" دست بردار ديگر! به سرم زده امشب توي اين بالكن يك در يك متر تا خود صبح بنشينم و با تو درددل كنم. بيا زير اين پتو تا سرما نخوري. اين جعبه را گذاشته ام براي همچين وقت هايي كه اگر دلم گرفت، بيايم اينجا و بنشينم رويش. بيا تو هم جا مي شوي. دو تا ديلاقِ مُردني كه بيشتر نيستيم. اين را سارا گفت، همين امشب.

گفت: "اين غبارهاي رقيق فسفري، اين هاله هاي سفيد، اين مه شفاف چيست كه روي تمام نقاشي ها را پوشانده؟"

مثل مه سنگيني كه شب هور را مي پوشاند و صبح كه مي شد محو و پراكنده مي شد. يادت هست مرتضي؟ مهتاب كه مي شد، صداي قورباغه ها هور را برمي داشت. انگار كه دارند كنسرت اجرا مي كنند و آن وسط قورباغه اي بلندتر از بقيه قور مي كند؛ مثل يك تك خوان كه رفته باشد توي حس و پشه كورها كه امان آدم را مي بريدند. يادت هست؟ ايستادي كنار نيزار و گوش تيز كردي و گفتي: "گوش بده." و من چشم ريز كردم و گوش خواباندم. گفتي: "نمي شنوي؟ كسي دارد خرناسه مي كشد." نور چراغ قوه را انداختي لاي ني ها. ماده گرازي خوابيده بود توي نيزار و خيره شده بود به من و تو و داشت خُر خُر مي كرد. انگار         مي خواست بترساندمان. ولي من توي چشم هايش وحشت و نگراني را مي ديدم. پنج تا توله گراز چسبيده بودند از پستان مادرشان و داشتند مي لرزيدند. گفتي: "فكر كنم تازه به دنيا آمده اند." و تا دست بردي طرفشان، مادرشان غريد. فردا خوراك لوبيايت را با يك مشت برگ و ساقه بردي براي گراز و توله هايش و گفتي: "گرازها عاشق حبوباتند. توي اين زمستاني، با اين حال مادرشان غذا سخت گيرشان مي آيد. تا بهار چيزي نمانده."

سارا آمده بود و داشت از سر و كول نمايشگاه بالا مي رفت و از تابلوها عكس مي گرفت. گفتم: "لطفا عكس نگيريد."

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي ادامه مطلب ... | 
 
 
 

قتيل قاسم

سيده فاطمه موسوي

رحمان پا تند كرد . زنجير جرينگ جرينگ صدا كرد . حاج رحيم نشست كنار منبر و بسته هاي مهر را باز كرد . قاسم ايستاد بالاي سرش .

-      حاجي تو رو ارواح خاك مادرت !

حاج رحيم سر بلند كرد . ابروهايش در هم رفته بود .

-      رحمان ، برو بچه ! همان كه گفتم .

چيزي انگار مثل حباب بالا آمد و راه گلوي رحمان را بست . فشار انگشتهاش دور دسته چوبي زنجير بيشتر شد .

-      پس چرا اجازه مي دهيد حميد توي محمل قرآن بخواند ؟ او كه هم سن من است . صدايش هم كه خوب نيست .

حاجي مهرها را ريخت توي سبد و سر بلند كرد .

-      لااله الاالله ! مگر مسابقه است ؟ زمزمه مي كند ديگر ! كي مي فهمد صدايش چطور است ؟

رحمان سر بلند كرد و اين بار زل زد توي چشم هاي حاجي و گفت : خوب كي مي خواهد بفهمد كه من توي تابوتم ؟

حاجي كاغذ بسته ها را توي دستش مچاله كرد .

-      چرا حرف حاليت نيست ؟ اين كار مردهاست . جوان هايي كه بروبازو دارند نه بچه هاي چهارده پانزده ساله .

و به طرف در رفت . حباب توي گلو ديگر جايي باري بزرگ شدن نداشت . چيزي به ذهن رحمان رسيد و به زبانش آمد . دنبال حاج رحيم دويد . صدا بلند كرد : حاج رحيم به جاي قاسم ! لااقل بگذار به جاي قتيل قاسم باشم . مگر او چند سالش بود ؟

و تاب نياورد و اشك ها سرازير شدند . حاج رحيم برگشت . ايستاد روبرويش و دست گذاشت روي شانه هايش . سر خم كرد و به چشم هاي رحمان نگاه كرد .

- مرد هم گريه مي كند ؟

- اگر مرد بودم مي گذاشتيد . . . حاج رحيم تو رو به سر بريده امام حسين ، بگذار من هم روز عاشورا قتيل باشم ؛ به جاي قاسم .

و اشك ها بيشتر از قبل هجوم آوردند روي گونه ها . دست هاي حاج رحيم سست شد و افتاد پايين . لب هايش تكان خورد : لااله الاالله ! تن آدم را مي لرزاني بچه . اين چه قسمي است كه          مي خوري ؟ خوب تو هم قتيل ، به جاي قاسم . خوب شد ؟

رحمان نگاه كرد به صورت حاجي . ابروهايش در هم نبودند . به نظرش آمد چقدر چشم هاي   قهوه اي حاجي خوشرنگ است .

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي ادامه مطلب ... | 
 
 
 

مرد سرگردان ميان جنازه ها مي گشت . دستش را فرو برد توي موهاي سياه و سپيدش . سفيدها سرخ

 شدند . » كاپشن لي ! » و دويد طرف جنازه . « خودش است . احمد ! احمد ! پسرم ! » دست هاي

جنازه سرد بود و بي جان . « عزيز بابا ! احمد ! » و اشك از گوشه چشمش سر خورد روي گونه هايش .

كسي فرياد زد : « زود باشيد ! بوي تعفنشان همه جا را گرفت . » مرد دندان قروچه كرد و زير لب گفت : «

 به عزاي بچه هايتان بنشينيد . » كسي جلو آمد . ايستاد بالاي سرش . مرد تار مي ديد . سرباز بود

انگار .    « پسرتان است ؟ » مرد لب جنباند : « بود . » سرباز زانو زد . « غم آخرتان باشد . من را هم در

 غمتان شريك بدانيد . » مرد گفت : « در غمش نه ! ولي در مرگش چرا . » سرباز گفت : « ما وظيفه مان

 را انجام مي دهيم . ما هم پدر و مادر داريم ديگر . » و دست دراز كرد . مرد به دست هاي خالي نگاه كرد

و به سرباز . سرباز گفت : « پولش ! » مرد چشم ريز كرد . « پول چي ؟ » سرباز شانه بالا انداخت .

   « پول فشنگي كه با آن پسرتان را زديم . دو تا گلوله . » 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي
 
 
 

مجموعه داستان "پلاک بی سر" موفقیت آفرید

در دومین جشنواره تولیدات مراکز استانی حوزه هنری مجموعه داستان کوتاه "پلاک بی سر" از بین 72 اثر توانست در میان 10 اثر برگزیده ادبیات پایداری جای گیرد.

این مجموعه که شامل 14 داستان کوتاه در150 صفحه است, توسط دفتر مطالعات فرهنگ و ادب پایداری حوزه هنری در مهر ماه 1387 منتشر شده است. در این مجموعه می توانید داستان های "باور کنید" و "بازمانده" از "علی مهر", "تب", "سیاه مشق" و "نقره داغ" از "حمیده رضایی", "از میان تمام صحنه ها" از "معصومه سادات میرغنی" و "مجنون مجنون" و "بوی زندگی" از "سیده عذرا موسوی" را به همراه آثاری از "سید حسین فدایی حسین", "تیمور آقامحمدی" و "زهره شریعتی" بخوانید.

برگزیدگان عبارتند از:

« پرونده 312» و «خیابان پیر» نوشته اکبر صحرایی، « یاسر یاسر احمد» نوشته بیژن کیا ،« فشنگ های مشقی»، « وقتی ماه طلوع می‌کند» نوشته رضا قلی‌زاده علیار و « با جام های شوکران» نوشته عبدالمجید نجفی، ،« آقای فرماندار» نوشته حسین فتاحی « ویزای بهشت » نوشته عباس جعفری مقدم، « پلاک بی سر» مجموعه نویسندگان   و « شیشه‌های گلاب» نوشته علی اکبر ترابیان .

گفتنی است این آثار در قالب داستان کوتاه، بلند و خاطره منتشر شده اند.

اخبار بیشتر را می توانید در خبرگزاری های زیر بخوانید.

http://www.bornanews.ir/Nsite/FullStory/?Id=202705

 http://www.hayat.ir/?lang=fa&page=showbody_news&row_id=33636

http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=definitionnews&UID=176996

http://www.iricap.com/conewscontent.asp?id=1215

http://www1.farsnews.com/newstext.php?nn=8710041586

http://www.iricap.com/conewscontent.asp?id=1275

http://www.shabestannews.com/newsdetail.asp?newsid=87100414062121

http://www.ido.ir/n.aspx?n=13871103001

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي
 
 
 

هل من ناصر ینصرنی؟!

علیرضا قزوه

آقای پپسی کولا!

کاری کنید که غزه در محاصره کامل است

آقای فانتا!

تو کاری کن

که زمزم الحرمین

کاری نمی کند

اهرام مصر!

خدای معبد آمون!

خوابگزاران اعظم

کاری کنید

که من خواب سه مار سیاه دیده ام

که مغز سیصد و شصت و پنج روز را

در سینی ماه

می برند بر سر

خواب سیصد و شصت و پنج ستاره خونی

و خواب نیل

که با ساطور

سیصد و شصت و پنج تکه شد

من خواب یوسف را دیدم

در چاه نفت

افتاده بود

و تاجران دلار بر سر چاه

فریاد می زدند:

- هفتاد سنت بالا !

- دو دلار کم!

من خواب ناوها و شمشیرها و باران ها دیده ام

دیدم

که جمال عبدالناصر

با اسب

از دروازه رفح گذشت

و عزالدین قسام

و صلاح الدین

دروازه های غزه را

گشوده بودند

خواب سه مار سیاه

بر شانه های حسنی مبارک و

شاه چموش اردن و امیر پرفسورالریش!

دیدم که پادشاهان عرب

خوراک مغز جوانان غزه را

در سه دیس کنفرانس

به پادشاه کشور یأجوج

تقدیم می کنند

آقای بی بی سی!

گویا نیوز!

بالاترین!

شما کاری کنید!

چرا کسی کاری نمی کند برای غزه

تعبیری برای خواب من زخمی

مارادونای عزیز پرتقالی!

تو کاری کن!

شیخ بدون چشم!

صاحب فتوای زمین نمی چرخد

و عکس حرام. . .

امیر نفت!

که با برادر ناتنی ات

عربی رقصیدی

یک غلطی کن!

 

خوانندگان رپ و راگ!

شما کاری کنید!

که غزه در دهان گرگ است

به پاپ ژان پل چندم مربوط نیست

به صاحبان کلیسا نه

به خادم الحرمین

به الازهر

به کبارالعلما

هرگز!

آنان برای فتوا بر علیه نماز

با دست باز

آنان فقط

برای مصرف صابون و ادکلون

مُحرم شدن

و انتخاب حلق و تقصیر

و حرمت صید حرم

آفریده شده اند

آقای اسکولاری!

تو کاری کن!

آقای چلسی!

خانم هالیوود!

شما کاری کنید!

خانم آیشواریا!

عروس آمیتاباجان عزیز!

شما کاری کنید!

و شما

ای اسب های اصیل عربی!

نه از نژاد ذوالجناح اید

نه از نژاد براق

از نژاد اینترنت اید و چت روم و آزمایشگاه

از نژاد یورو و جکوزی

سوارانتان را کشتند

و پادشاهانتان را اخته کردند

مردانگی تان را کشیدند

تا در مسابقات پرش

همچنان سواری بدهید و

رستگار شوید

که شیوخ عرب

بزغاله و وزغ را

بر شما مسلط کرد

با این همه هنوز شما

مردترید از آن سه مار

شما کاری کنید

که سازمان ملل تعطیل است!

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي
 
 
 

این جنگ لعنتی

   الان هفت ماه است كه توي منطقه هستيم. توي اين مدت اين اولين بار است كه كاغذ و قلم به دست گرفته ام و مي خواهم بنويسم. شايد بغضي كه داشت خفه ام مي كرد، مجبورم كرد. شايد هم كسي كه نبود تا باهاش حرف بزنم. نمي دانم. فقط اين را مي دانم كه هنوز منگم. انگار وزنه اي از ذهنم آويزان است كه خيلي سنگيني مي كند. دستم مي لرزد و خط ها كج و كوله دنبال قلم كشيده مي شوند مثل نخي كه روي كاغذ تاب برداشته. دلم مي خواهد عق بزنم. حالم از هرچه جنگ و سرگرد و سرباز و ماجد است دارد بهم   مي خورد. هر چند ديگر فرقي نمي كند. فردا ديگر من نيستم تا اينطور عذاب بكشم. همه اش تقصير خودم است. اگر مثل دفعه پيش خودم را زده بودم به نديدن ديگر اينطور نمي شد. اي كاش كور شده بودم يا زبانم لال شده بود يا. . . نمي دانم.

   امروز بالاخره بعد از سه روز رفتم به غذاخوري و نشستم پشت ميز. فاروق و عالم همان طور كه لقمه توي دهانشان مانده بود، زل زده بودند به من. اولين قاشق را كه به دهان بردم، چيزي تلخ و داغ و لزج گلويم را سوزاند و تا پشت لب ها آمد. معده خالي ام تكاني خورد و خواست از جا كنده شود. انگار چنگالي داشت آن را از دهانم بيرون مي كشيد. دلم به هم مي پيچيد و سرم گنگ و داغ و سنگين بود. شقيقه هايم تند مي زد و صداي كوبشش توي سرم دور برمي داشت. دست هايم را روي ميز ستون كردم تا از جا برخيزم، ولي دست ها لرزيدند و آرنج ها تا برداشتند و من همان طور چسبيده به صندلي افتادم روي زمين. سربازها مثل سايه هايي تار مي لغزيدند و كش مي آمدند. كسي بالاي سرم ايستاده بود. چشمانم را ريز كردم و سعي كردم بشناسمش. سرگرد بود با چهره اي برافروخته. آب دهانش را تف كرد توي صورتم و با لگد كوبيد به پهلويم و داد زد: بي عرضه!

   پاها را جمع كردم توي شكم و با صدايي كه انگار از ته چاه بلند مي شد، ناليدم.

   از خودم بدم آمد. مثل لاشه اي كه توي بيابان افتاده باشد زير آفتاب، نتوانستم خودم را تكان بدهم و از جا بلند شوم. بدنم كرخت و بي حس بود. صداي سايش پوتين هايم را به كف سيماني مي شنيدم. احساس كردم پرنده اي بزرگ دارد تنم را نوك مي زند و هر بار تكه اي از من را جدا مي كند و با خود می برد؛ مثل همان لاشه زير آفتاب.

   دو نفر زير بغلم را گرفتند و از روي زمين بلندم كردند و بردنم سمت در. پاهايم جا مي ماند و كشيده   مي شد روي زمين.

   خودم را ديدم كه راست توي خاك دفن شده و سرم بيرون مانده. همان پسرك با موهاي بور ايستاده بود بالاي سرم و مرا با انگشت نشان مي داد و توي گوش ديگري پچ پچ مي كرد و مي خنديد. زل زدم به كلاغي كه اوج گرفت و به يكباره پايين آمد و با منقار نوك زد به كاسه چشمم.

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي ادامه مطلب ... | 
 
 
 

 IIsmaeil01نزديك به يك سال از مراسم رونمايي رمان اسماعيل نوشته اميرحسين فردي كه در تيرماه 1386 انجام گرفت مي گذرد . شايد شما هم اين جملات را از زبان بزرگان حاضر در اين جلسه شنيده باشيد .
محسن مومني مدير مرکز آفرينش هاي ادبي حوزه هنري گفت: اين رمان ، اثري است که سال ها منتظر آن بوده ايم و اميدوارم جلد دوم آن نيز به زودي منتشر شود. . . لحظات ناب زندگي که در دل اين رمان وجود دارد خواننده را به لذت ژرف و عميقي فرو مي برد و وقايع مستند پيروزي انقلاب اسلامي را ترسيم مي کند.
سپس دکتر حسن بنيانيان رئيس حوزه هنري با اشاره به توانمندي هاي فردي گفت: اميرحسين فردي با توانمندي اي که دارد توانست رمان مطلوبي چون " اسماعيل " را تاليف و منتشر کند. رماني که مي تواند کتاب موفقي براي نسل هاي آينده به شمار رود. . .  طبعا رمان اسماعيل که بعد از سال ها منتشر شده است توانسته فضاي ارزشي پيروزي انقلاب را به خوبي تصوير کند.
و در ادامه مراسم، رضا اميرخاني رئيس انجمن قلم گفت: مسلما برپايي چنين مراسمي مي تواند  نشانه قدرداني از مولفان و پديد آورندگان آثار مکتوب انقلاب باشد. جاي نگارش چنين رماني در طي اين سال ها خالي بوده است که اميرحسين فردي با نوشتن " اسماعيل " به خوبي اين خلاء را پر کرد.[1]
تمام اين حرف ها و شوق آشنايي با اثري اين چنين قابل تمجيد وسوسه اي بود تا رمان اسماعيل را براي خواندن انتخاب كنم. آن چه در پي مي آيد حاصل اين خواندن است.

اسماعيل؛ وقتي نام داستان يا كتابي نام يكي از شخصيت هاي آن است تنها چيزي كه به ذهن مي رسد اينكه او حتما شخصيت اصلي داستان بوده و اتفاقات حول محور او رخ خواهد داد ولي آنچه من را شگفت زده كرد، بخشي از رمان بود كه براي پشت جلد كتاب انتخاب شده بود.
بعضي ها مي گفتند، علي خالدار نان خالش را مي خورد، وگرنه خودش دست و پا چلفتي است، برخي هم نظر خلاف آن را داشتند، مي گفتند، چون علي خالدار خوش خلق و حرف نگه دار است، كارش گرفته. گروه سومي ها هم عقيده داشتند خال علي آقا وقتي خوشگل تر مي شود كه بخندد. از قضا، لب هاي قلوه اي و قشنگ علي خالدار، اغلب خندان بود و خالش، بيشتر توي چشم مي زد. در هر حال شهرت علي خالدار توي محله قنبر آباد پيچيده بود.
بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي ادامه مطلب ... | 
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور