تبليغاتX
وبلاگ گروهی "حکایت ما"
 
   
     
 
 
  کتاب دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم نوشته جروم ديويد سلينجر که در سال 1964 به چاپ رسيده مجموعه 9 داستان کوتاه است که خود او از ميان 31 داستان کوتاهش که در نشريه ها و مجلات معتبر به چاپ رسانده است, انتخاب کرده و کنار هم قرار داده است. اسم اين کتاب از اسم يکي از داستان هاي گنجانده شده در اين کتاب گرفته شده است. اين کتاب را احمد گلشيري به فارسي ترجمه کرده است.

9 داستاني که در اين کتاب گنجانده شده به حق، عصاره داستان نويسي اوست  و پر است از شخصيت هاي متفاوت و ملموس. کتاب با داستان «يک روز خوش براي موز ماهي» آغاز مي شود که ما با  شخصيت قهرمانش آشنا هستيم؛ او پسر بزرگ خانواده گلاس, سيمور است. کار هاي سلينجر به دو قسمت تقسيم مي شود داستان هايش در مورد خانواده گلاس و داستان هايي که هر کدام شخصيت هاي جداگانه اي دارند, هر چند اين شخصيت ها شبيه به هم هستند اما باز هر کدام هويتي مستقل نيز دارند. شخصيت هايي که يا غرق افراط در تعالي هستند و شخصيت هايي که بسيار غرق در تفريط سطحي گري و روز مرگي­اند و تقابل اين دو گونه آدم ها را با خلاقيت و فرصت طلبي به تصوير مي کشد.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زينب عليزاده ادامه مطلب ... | 
 
 
   

خدای از تو طاعت به دانش پذیرد

مبر پیش او طاعت جاهلانه

                                                                 "ناصرخسرو"

 
 
   |    نوشته شده توسط زينب عليزاده
 
 
 

پیله

به محض اینکه از پیله خارج شده بود، او را درون این استوانه تنگ و تاریک انداخته بودند. مدت ها تلاش کرده بود از پیله خارج شود. دنیایی که طول و عرضش چند سانتیمتر بیشتر نبود. برای خودش برنامه ها داشت .وقتی درون پیله بود بارها و بارها درخیالات  خودش دنیای بیرون را دیده بود و هزار ها بار شگفتی هایش را کشف کرده و هیجاناتش را زیسته بود. تصمیم داشت به محض اینکه ازپیله بیرون آمد به اندازه تمام روزهایی که آن­جا بوده، از زندگی لذت ببرد؛ اما وقتی تلاشش برای بیرون آمدن از پیله به پایان رسید و تازه چشم باز کرد و خواست اولین نفس زندگی­اش را در آزادی بکشد فهمید که آزادی واقعی اش در پیله بوده و بیرون از پیله برای او آزادی­ای وجود ندارد. به محض وارد شدن به دنیای جدید  او را درون قوطی انداختند چون می ­ترسیدند در دنیای بیرون صدمه ببیند؛ می خواستند بدین گونه از او محافظت کنند تا بال  های ظریف و شفاف پروانه و شاخک های حساس و زیبایش آسیبی نبیند، اما... چیزی که  آن ها با همه مهربانی شان نفهمیدند این بود که در متن زندگی و هوای آزاد و گذشتن از خطرهای مختلف زیبایی­اش تجلی پیدا می کرد نه در قوطی.

پروانه خودش را به دست یأس نسپرد .او برای درآمدن از پیله تلاش زیادی کرده بود و حالا نباید در یک چهار دیواری کمی بزرگتر از پیله محصور می­شد. خود را درین دنیای کوچک و تاریک، غریب می دید. برای او که شور و هیجان از سراسر وجودش زبانه می کشید،  به سر بردن در این قوطی به معنای مرگ بود. از همان لحظات اولیه برای به دست آوردن آزادی­ای که گمان می کرد مهم ترین حقی است که در زندگی دارد، تلاش را آغاز کرد. ابتدا خودش را به تمام نقاط قوطی رساند. همه جا تاریک بود او حتی نمی­توانست زیبایی خودش را ببیند. اندکی نور از گوشه­ی درِ قوطی توجهش را جلب کرد. به سمت نور رفت اما درزی که نور از آن بیرون می زد آن قدر کوچک بود که پروانه نمی توانست ازآن عبور کند. با این حال سعی خودش را کرد خواست از شکاف کوچک راهی برای عبور خودش باز کند؛ ولی درهمان لحظات اولیه آنقدر خسته شد که بی حال گوشه ای افتاد. وقتی به دو جسم شفاف و ظریفی که دو طرف بدنش قرار داشت و درتاریکی فقط می توانست حسش کند می اندیشید،  پر می شد از سوال های بی جواب. پس از دقایقی دوباره تلاش کرد و دریافت اگر به آن شکاف کوچک فشار آورد شکاف بزرگتر می شود و امکان عبور او بیشتر. پس با شدت به شکاف کوچک فشار آورد به تدریج تلاشش را بیشتر کرد و خودش را با شدت بیشتری به آن شکاف کوبید. شکاف ذره­ای بزرگتر نشد. سرش گیج رفت، شاخک هایش درد می کرد و بال هایش خشک شده بود. داشت خودش را به ناامیدی تسلیم می کرد. در آن لحظه در نورِ کمی که از شکاف کوچک بیرون زده بود، برای اولین بار بال های ظریف و زیباش را دید و پر شد از امید و شور زندگی . نیروی تازه ای وجودش را پرکرد و دوباره تلاشش را از سرگرفت. صدایی که از دنیای بیرون می شنید بی­تاب ترش می کرد و هیاهوی دنیای آزاد و فکر رهایی، لذتی دو چندان به او می­بخشید. فقط می دانست که بیرون از این تاریکی،  رهایی و روشنایی منتظرش است. رهایی؛ حسی که تنها لحظاتی اندک، زمان بیرون آمدن از پیله چشیده بود.

چندر روز بعد پروانه گوشه­ی قوطی افتاده بود بال هایش قرمز شده و یکی از شاخک هایش شکسته بود. شکاف به اندازه عبور پروانه باز شده بود اما پروانه دیگر نایی برای بلند شدن نداشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط زينب عليزاده
 
 
 

مصطفی مستور
تا روحي مچاله نشود و به شدت تحت فشار قرار نگيرد، مطلقاً نمي‌تواند روح مخاطب خودش را تسخير كند.
مصطفی مستور متولد سال متولد 1343 اهواز است. فارغ‌التحصيل رشته مهندسي عمران. او كارشناسي ارشد را در رشته زبان و ادبيات فارسي گرفته است.
نوشتن را از 15 سالگی شروع کرده و ده سال طول کشیده تا اولین داستانش "دوچشم خانه خیس" در سال 1369 در مجله کیان چاپ شود. او مدتی با سینما هم سروکله زده و حتی چند فیلم کوتاه 8میلی‌متری هم ساخته. او از میان فیلم‌سازان کیشلوفسکی را می‌ستاید و به سلینجر و کارور توجه خاصی دارد. اولین مجموعه داستان او عشق روی پیاده رو در سال 1377 درآمد بعد روی ماه خداوند را ببوس سال 1379 و آخرین اثر داستانی او استخوان خوک و دست‌های جذامی است.
چیزی که این داستان‌نویس نسل امروز را از بقیه جدا می‌کند متفاوت نوشتنش است. او معتقد است ديگرگونه بودن و ديگرگونه انديشيدن، به‌گونه‌اي اتفاق مي‌افتد كه شايد نشود درباره آن توضيح روشني داد. رنجهايي بايد فكر و روح نويسنده را آزار بدهد تا او را وادار به نوشتن كند.
او در مصاحبه‌ای که پیشتر با جام‌جم داشته می‌گوید: ادبيات در حاشيه پرتي از زندگي‌ام قرار دارد و نوشتن و سخنراني و گفتگو روزنه هايي براي طرح و انعکاس پرسش هايي است که در زندگي آزارم مي دهند.
گذران زندگي من مطلقا از راه ادبيات نبوده و در آينده هم اميدوارم نباشد. نوشتن و ادبيات، هميشه بخش کوچکي از زندگي من بوده است.
در واقع، ادبيات در حاشيه زندگي من اتفاق مي افتد. من مفهوم و معناي زندگي را بسيار بزرگتر از ادبيات مي دانم. ادبيات براي من فقط منفذي براي تخليه فشارهاي روحي ام بوده است. زندگي با هر معياري از ادبيات بزرگتر، ژرف تر و غني تر است.

کارهای او عبارت اند از:
mmastorعشق روی پیاده رو
تهران، انشارات کویر
اهواز، نشر رسش، رقعی، 139 صفحه
چاپ اول؛ کویر، تهران، تابستان 1377
مجموعه ی دوازده داستان کوتاه: دو چشم خانه ی خیس/ مثل یک قاصدک/ بعد از ظهر سبز/ شب های یلدا/ مردی که تا زانو در اندوه فرو رفت/ عشق روی پیاده رو / آرزو/ چند خط کج و کوله بر دیوار/ آن مرد داس دارد/ هل من محیص؟ / زلزله / مهتاب

روی ماه خداوند را ببوس
تهران، نشر مرکز، رقعی، 113 صفحه
چاپ اول؛ اسفندماه 1379
چاپ هجدهم؛ اردی بهشت ماه 1386
برگزیده ی جشنواره ی قلم زرین به عنوان بهترین رمان سال های 1379 و 1380

چند روایت معتبر
تهران، نشر چشمه، رقعی، 93 صفحه
چاپ اول؛ پاییز 1382
چاپ ششم؛ اردی بهشت ماه 1386
مجموعه ی هفت داستان کوتاه: چند روایت معتبر درباره ی عشق / چند روایت معتبر درباره ی زندگی / چند روایت معتبر درباره ی مرگ / مصائب چند چاه عمیق / در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم/ کیفیت تکوین فعل خداوند/ کشتار

من دانای کل هستم
تهران، انتشارات ققنوس، رقعی، 98 صفحه
چاپ اول؛ خردادماه 1383
چاپ پنجم؛ اردی بهشت ماه 1386
تقدیر شده در سومین دوره جشنواره ی قلم زرین- 1384
من دانای کل هستم؛ برنده ی لوح تقدیر از نخستین جایزه ی ادبی صادق هدایت، 1381.
ملکه الیزابت؛ یکی از ده داستان کوتاه برگزیده ی جایزه ی ادبی مهرگان؛ 1383
مجموعه ی هفت داستان کوتاه: چند روایت معتبر درباره ی سوسن / من دانای کل هستم / مغول ها / و ما ادریک ما مریم ؟ / ملکه الیزابت / مشق شب/ دو زیستان

استخوان خوک و دست های جذامی
تهران، نشر چشمه، رقعی، 82 صفحه
چاپ اول؛ اسفندماه 1383
چاپ هفتم؛ اردی بهشت ماه 1386
برنده ي جايزه ادبي اصفهان به عنوان بهترين رمان، 1384
نامزد جایزه ی بهترین رمان انجمن منتقدان مطبوعات، 1384
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
تهران، نشر چشمه، رقعی، 65 صفحه
چاپ اول؛ اسفند ماه 1384
چاپ پنجم؛ اردی بهشت ماه 1386
مجموعه شش داستان کوتاه:مردی که تا زانو در اندوه فرو رفت/ چند روایت معتبر در باره ی اندوه/ سوفیا/ چند روایت معتبر در باره ی خداوند/ چند روایت معتبر در باره ی کشتن/ حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

دويدن در ميدان تاريك مين
تهران، نشر چشمه، رقعی، 53 صفحه
چاپ اول؛ تابستان 1385
چاپ دوم؛ دی ماه 1385
نمايشنامه در چهار پرده

مبانی داستان کوتاه
تهران، نشر مرکز، رقعی، 88 صفحه
چاپ اول؛ اردی بهشت ماه 1379
چاپ دوم؛ مهرماه 1384
پژوهشی در بازشناسی عناصر داستان.

فاصله‌ و داستان‌هاي ديگر
تهران، نشر مرکز، رقعی، 225 صفحه،
چاپ اول؛ اسفندماه 1380
چاپ دوم؛ آذرماه 1384
ترجمه ی دوازده داستان کوتاه از ریموند کارور

پاکت‌ها و چند داستان ديگر
اهواز، نشر رسش، رقعی، 207 صفحه
چاپ اول؛ بهار 1382
چاپ دوم؛ تابستان 1384
ترجمه ی نه داستان کوتاه از ریموند کارور

پرسه در حوالی زندگی
تهران، نشر چشمه، اهواز، نشر رسش، خشتي، 90 صفحه
چاپ اول؛ زمستان 1385
یادداشت هایی بر چهل عکس از عکاسان بیست و سه کشور جهان.


ملحقات: سايت مصطفي مستور

 
 
   |    نوشته شده توسط زينب عليزاده
 
 
 
nimkat
روي نيمكت نشست. دست هايش را به دو طرف بازكرد وروي لبه هاي نيمكت گذاشت .سرش را به عقب خم كرد ، حالا به جاي آدم ها ودرخت هاي توي پارك ، آسمان صاف و آبي عصر رامي ديد . خورشيد پشت سرش قرار داشت. نيمكت هنوز از آفتاب ظهر گرم بود. كمي خودش را جابه جا كرد. گرمايي كه كم كم داشت ازپا هايش بالا مي آمد تمام بدنش را داغ كرد ولي اهميت نداد. فقط تكان مختصري به خودش داد وكمي جابه جا شد. هنوز چند ساعتي به غروب آفتاب مانده بود. پارک در آن وقت روز شلوغ نبود و به جزتك وتوك آدم هايي كه از زور بيكاري به آن جا آمده بودند كسي ديده نمي شد. کمی آن طرف تر از نیمکتی که روی آن نشسته بود گربه ای سرش را توی سطل آشغال کرده و چیزی می خورد .سطل آشغال معلق در هوا آنقدرتکان خورد تا گربه با قوطی کنسروی که زبانش را توی آن فرو برده بود به زمین افتاد اما گربه از رو نرفت و همچنان به لیسیدن ته قوطی مشغول بود. درآخر وقتی مطمئن شد که ته قوطی دیگر چیزی باقی نمانده پنجول هایش را لیسید و به راه افتاد. به رديف درختان كاجي كه رو به رويش بود نگاه كرد.به نظرش  همة آن ها شبيه هم بودند هم چنان كه همة آدم ها و گربه ها و نيمكت ها. صدای چند کلاغ که نزدیک و نزدیک تر می شدند توی گوشش پیچید.كمي تخمه ازجيبش برداشت و خودش را مشغول كرد.تخمه ها رايكي يكي مي‌شكست و پوستشان را به جلو تف مي كرد و از ینکه جایی را کثیف می­کرد لذت می برد چون این کار حس زنده بودن به او می داد. وقتي بلند شد دورو برش پر ازپوست تخمه بود.رضایت ازخود، به صورت لبخندی برصورتش نشست. به راه افتاد. هنوز ازنيمكت دورنشده بود كه چشمش به كيف سياه رنگي افتاد.خم شد و آن را برداشت. چشمانش با ديدن پول هاي توي كيف برقي زد .درحال شمردن پول ها بود كه عكس توي كيف توجهش را جلب كرد. چشمانش روي عكس ثابت ماند. دختر جوان توي عكس، برعكس خودش شاد و سرحال بود. لحظاتي به عكس خيره شد.هيجاني شيرين ناگهان وجودش را پركرد و صورتش به لبخندي بازشد.كيف را بست، نگاهي به آسمان انداخت و دوباره كيف را بازكرد و به عكس زل زد. بارديگرنيم نگاهي به پول ها انداخت.با اين گنج كوچك مي‌توانست ساعاتي خوش باشد وسوسه اي كمرنگ كه داشت ازدرونش سربرمي‌آورد باديدن مجدد عكس خاموش شد.
 
 
   |    نوشته شده توسط زينب عليزاده ادامه مطلب ... | 
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور