تبليغاتX
وبلاگ گروهی "حکایت ما"
 
   
     
 
 
 

دوشنبه‌ها

سیده فاطمه موسوی

 


زن هر دوشنبه می‌آید؛ با دخترش. می‌ایستد کنار در و من دبه هفت لیتری را از دستش می‌گیرم و تا لب پر می‌کنم. می دانم این غذا خوراک تمام هفته او و بچه‌هایش است. دختر با قلاب در بازی می‌کند و چشم می‌دوزد به دیگ‌ها. زن تشکر می‌کند. چادرش را به کمر می‌پیچد و دبه را بلند می‌کند. دختر موهایش را از روی صورتش کنار می‌زند و راه می‌افتد. چند قدم نرفته برمی‌گردد. چادرم را می‌کشد. نگاهش می‌کنم. دختر می‌گوید: خانم! می‌شه هفته دیگه قرمه سبزی بدین؟

 

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي
 
 
 

معلم دست هايش را گرفت جلوی دهانش و فوت کرد . ريزه های گچ توی هوا چرخ زدند و آمدند پايين . نفسش را با صدا بيرون داد و دست هايش را به هم زد.

ـ خوب بچه ها! از روی تخته یک بار بنویسید.

و رفت سمت ميز . پسرک روی نيمکت جا به جا شد و زل زد به تخته:

ـ به نام خدا

بابا آب داد.

بابا نان داد.

معلم سرش را گذاشته بود روی ميز . پسرک مَکی به ته مدادش زد. از دهان بيرونش آورد.  فرو کردش توی موهايش و سرش را خاراند و توی دفترش نوشت: خدا بابا داد.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي
 
 
 

همیشه ... همین جا!

سیده فاطمه موسوی


همیشه همین جا می ایستم، ساعت 5. دخترم از مدرسه بیرون می آید و با هم به گردش توی پارک می رویم. این تنها تفریح من و اوست. صدای هیاهوی بچه ها را می شنوم که بیرون می آیند. گرمای دست دخترم را توی دستانم حس می کنم. فشار دستش کم جان است. می گویم: سلام! بریم عزیزم؟

عصایم را باز می کنم. راه می افتد. می گوید: بابا می شه از این به بعد از خونه بریم پارک؟

یخ می کنم. سنگینی نگاه بچه ها را حس می کنم. می گویم:باشه عزیزم از این به بعد از خونه می ریم پارک.

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي
 
 
 

به شرط چند زندگی می کنی؟!

سيده عذرا موسوي

 

هيس مرتضي، يواش! چقدر بلند بلند حرف مي زني. الان سارا را از خواب بيدار مي كني. آن وقت بايد برويم توي كوچه، زير باران و تا صبح به خودمان بلرزيم.

گريه؟ نه! من گريه نكرده ام، باران زده به صورتم. هق هق هم نمي كنم، سرما نفسم را برمي گرداند. تو را به خدا، مرتضي! دست بردار، بيست سوالي راه انداخته اي؟ "گريه كرده اي؟ پس چرا هق هق مي كني؟ چرا چشم هايت سرخ شده؟ اين وقت شب اينجا چه مي كني؟ چرا اينطوري؟ چرا آنطوري؟" دست بردار ديگر! به سرم زده امشب توي اين بالكن يك در يك متر تا خود صبح بنشينم و با تو درددل كنم. بيا زير اين پتو تا سرما نخوري. اين جعبه را گذاشته ام براي همچين وقت هايي كه اگر دلم گرفت، بيايم اينجا و بنشينم رويش. بيا تو هم جا مي شوي. دو تا ديلاقِ مُردني كه بيشتر نيستيم. اين را سارا گفت، همين امشب.

گفت: "اين غبارهاي رقيق فسفري، اين هاله هاي سفيد، اين مه شفاف چيست كه روي تمام نقاشي ها را پوشانده؟"

مثل مه سنگيني كه شب هور را مي پوشاند و صبح كه مي شد محو و پراكنده مي شد. يادت هست مرتضي؟ مهتاب كه مي شد، صداي قورباغه ها هور را برمي داشت. انگار كه دارند كنسرت اجرا مي كنند و آن وسط قورباغه اي بلندتر از بقيه قور مي كند؛ مثل يك تك خوان كه رفته باشد توي حس و پشه كورها كه امان آدم را مي بريدند. يادت هست؟ ايستادي كنار نيزار و گوش تيز كردي و گفتي: "گوش بده." و من چشم ريز كردم و گوش خواباندم. گفتي: "نمي شنوي؟ كسي دارد خرناسه مي كشد." نور چراغ قوه را انداختي لاي ني ها. ماده گرازي خوابيده بود توي نيزار و خيره شده بود به من و تو و داشت خُر خُر مي كرد. انگار         مي خواست بترساندمان. ولي من توي چشم هايش وحشت و نگراني را مي ديدم. پنج تا توله گراز چسبيده بودند از پستان مادرشان و داشتند مي لرزيدند. گفتي: "فكر كنم تازه به دنيا آمده اند." و تا دست بردي طرفشان، مادرشان غريد. فردا خوراك لوبيايت را با يك مشت برگ و ساقه بردي براي گراز و توله هايش و گفتي: "گرازها عاشق حبوباتند. توي اين زمستاني، با اين حال مادرشان غذا سخت گيرشان مي آيد. تا بهار چيزي نمانده."

سارا آمده بود و داشت از سر و كول نمايشگاه بالا مي رفت و از تابلوها عكس مي گرفت. گفتم: "لطفا عكس نگيريد."

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي ادامه مطلب ... | 
 
 
 

مرد رو به موت بود و توي رختخوابش دراز به دراز افتاده بود. زنش را به سختي صدا كرد و گفت:

-   عزيزم، مجبورم تو را براي هميشه ترك كنم. اما قبل از رفتن دلم مي خواهد آخرين محبتت را نثارم

كني و وفاداريت را نشان بدهي.

به سرفه افتاد و با هر زور و زحمتي بود، ادامه داد:

- مي داني كه، طبق دستورات دين مقدس يك مرد متاهل پشت دروازه هاي بهشت قرار مي گيرد، وقتي

مورد تحسين بهشتيان واقع می شود كه همسرش هرگز او را با بي وفايي بدنام نكرده باشد. حالا روي

ميز كارم شمعي را خواهي يافت كه توسط كشيشي والامقام، متبرك شده. سوگند ياد كن تا وقتي اين

شمع وجود دارد، هرگز ازدواج نكني.

زن قسم خورد و مَرد مُرد. در مراسم تشييع، زن درمیان تشييع كنندگان قرار داشت.

در دستانش شمع متبرك، خودنمايي مي كرد كه بي وقفه مي سوخت!!!

نوشته:آمبروز بیرس

ترجمه:زهرا طراوتی

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
 

مرد سرگردان ميان جنازه ها مي گشت . دستش را فرو برد توي موهاي سياه و سپيدش . سفيدها سرخ

 شدند . » كاپشن لي ! » و دويد طرف جنازه . « خودش است . احمد ! احمد ! پسرم ! » دست هاي

جنازه سرد بود و بي جان . « عزيز بابا ! احمد ! » و اشك از گوشه چشمش سر خورد روي گونه هايش .

كسي فرياد زد : « زود باشيد ! بوي تعفنشان همه جا را گرفت . » مرد دندان قروچه كرد و زير لب گفت : «

 به عزاي بچه هايتان بنشينيد . » كسي جلو آمد . ايستاد بالاي سرش . مرد تار مي ديد . سرباز بود

انگار .    « پسرتان است ؟ » مرد لب جنباند : « بود . » سرباز زانو زد . « غم آخرتان باشد . من را هم در

 غمتان شريك بدانيد . » مرد گفت : « در غمش نه ! ولي در مرگش چرا . » سرباز گفت : « ما وظيفه مان

 را انجام مي دهيم . ما هم پدر و مادر داريم ديگر . » و دست دراز كرد . مرد به دست هاي خالي نگاه كرد

و به سرباز . سرباز گفت : « پولش ! » مرد چشم ريز كرد . « پول چي ؟ » سرباز شانه بالا انداخت .

   « پول فشنگي كه با آن پسرتان را زديم . دو تا گلوله . » 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي
 
 
 

زن كه بيوه شده بود، عاشقانه در اندوه همسر از دست رفته اش، گُروگُر اشك مي ريخت. نجيب زاده اي

كه عشق زن در گلويش گير كرده بود جلو رفت و با احترام از احساسات فائقه اش با او سخن گفت. زن

بي تاب و اشك ريزان فرياد زد: حقير پست! از جلوی چشمهایم دور شو! آخر الان هم وقت صحبت از

عشق است؟ نجيب زاده دستپاچه گفت:  مي دانيد! قدرت و جاذبۀ زيبايي شما چشم عقلم را كور كرده

بود.

زن كه تحت تاثير قرار گرفته بود و تا بناگوش سرخ شده بود، گفت:

- اوه! پس اگر مرا در حاليكه اين طور ماتمزده و اشك ريزان نيستم، ببينيد؛ چه مي گوئيد؟!!

نوشته آمبروز بیرس

ترجمه زهرا طراوتی

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
 

پیله

به محض اینکه از پیله خارج شده بود، او را درون این استوانه تنگ و تاریک انداخته بودند. مدت ها تلاش کرده بود از پیله خارج شود. دنیایی که طول و عرضش چند سانتیمتر بیشتر نبود. برای خودش برنامه ها داشت .وقتی درون پیله بود بارها و بارها درخیالات  خودش دنیای بیرون را دیده بود و هزار ها بار شگفتی هایش را کشف کرده و هیجاناتش را زیسته بود. تصمیم داشت به محض اینکه ازپیله بیرون آمد به اندازه تمام روزهایی که آن­جا بوده، از زندگی لذت ببرد؛ اما وقتی تلاشش برای بیرون آمدن از پیله به پایان رسید و تازه چشم باز کرد و خواست اولین نفس زندگی­اش را در آزادی بکشد فهمید که آزادی واقعی اش در پیله بوده و بیرون از پیله برای او آزادی­ای وجود ندارد. به محض وارد شدن به دنیای جدید  او را درون قوطی انداختند چون می ­ترسیدند در دنیای بیرون صدمه ببیند؛ می خواستند بدین گونه از او محافظت کنند تا بال  های ظریف و شفاف پروانه و شاخک های حساس و زیبایش آسیبی نبیند، اما... چیزی که  آن ها با همه مهربانی شان نفهمیدند این بود که در متن زندگی و هوای آزاد و گذشتن از خطرهای مختلف زیبایی­اش تجلی پیدا می کرد نه در قوطی.

پروانه خودش را به دست یأس نسپرد .او برای درآمدن از پیله تلاش زیادی کرده بود و حالا نباید در یک چهار دیواری کمی بزرگتر از پیله محصور می­شد. خود را درین دنیای کوچک و تاریک، غریب می دید. برای او که شور و هیجان از سراسر وجودش زبانه می کشید،  به سر بردن در این قوطی به معنای مرگ بود. از همان لحظات اولیه برای به دست آوردن آزادی­ای که گمان می کرد مهم ترین حقی است که در زندگی دارد، تلاش را آغاز کرد. ابتدا خودش را به تمام نقاط قوطی رساند. همه جا تاریک بود او حتی نمی­توانست زیبایی خودش را ببیند. اندکی نور از گوشه­ی درِ قوطی توجهش را جلب کرد. به سمت نور رفت اما درزی که نور از آن بیرون می زد آن قدر کوچک بود که پروانه نمی توانست ازآن عبور کند. با این حال سعی خودش را کرد خواست از شکاف کوچک راهی برای عبور خودش باز کند؛ ولی درهمان لحظات اولیه آنقدر خسته شد که بی حال گوشه ای افتاد. وقتی به دو جسم شفاف و ظریفی که دو طرف بدنش قرار داشت و درتاریکی فقط می توانست حسش کند می اندیشید،  پر می شد از سوال های بی جواب. پس از دقایقی دوباره تلاش کرد و دریافت اگر به آن شکاف کوچک فشار آورد شکاف بزرگتر می شود و امکان عبور او بیشتر. پس با شدت به شکاف کوچک فشار آورد به تدریج تلاشش را بیشتر کرد و خودش را با شدت بیشتری به آن شکاف کوبید. شکاف ذره­ای بزرگتر نشد. سرش گیج رفت، شاخک هایش درد می کرد و بال هایش خشک شده بود. داشت خودش را به ناامیدی تسلیم می کرد. در آن لحظه در نورِ کمی که از شکاف کوچک بیرون زده بود، برای اولین بار بال های ظریف و زیباش را دید و پر شد از امید و شور زندگی . نیروی تازه ای وجودش را پرکرد و دوباره تلاشش را از سرگرفت. صدایی که از دنیای بیرون می شنید بی­تاب ترش می کرد و هیاهوی دنیای آزاد و فکر رهایی، لذتی دو چندان به او می­بخشید. فقط می دانست که بیرون از این تاریکی،  رهایی و روشنایی منتظرش است. رهایی؛ حسی که تنها لحظاتی اندک، زمان بیرون آمدن از پیله چشیده بود.

چندر روز بعد پروانه گوشه­ی قوطی افتاده بود بال هایش قرمز شده و یکی از شاخک هایش شکسته بود. شکاف به اندازه عبور پروانه باز شده بود اما پروانه دیگر نایی برای بلند شدن نداشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط زينب عليزاده
 
 
 

این جنگ لعنتی

   الان هفت ماه است كه توي منطقه هستيم. توي اين مدت اين اولين بار است كه كاغذ و قلم به دست گرفته ام و مي خواهم بنويسم. شايد بغضي كه داشت خفه ام مي كرد، مجبورم كرد. شايد هم كسي كه نبود تا باهاش حرف بزنم. نمي دانم. فقط اين را مي دانم كه هنوز منگم. انگار وزنه اي از ذهنم آويزان است كه خيلي سنگيني مي كند. دستم مي لرزد و خط ها كج و كوله دنبال قلم كشيده مي شوند مثل نخي كه روي كاغذ تاب برداشته. دلم مي خواهد عق بزنم. حالم از هرچه جنگ و سرگرد و سرباز و ماجد است دارد بهم   مي خورد. هر چند ديگر فرقي نمي كند. فردا ديگر من نيستم تا اينطور عذاب بكشم. همه اش تقصير خودم است. اگر مثل دفعه پيش خودم را زده بودم به نديدن ديگر اينطور نمي شد. اي كاش كور شده بودم يا زبانم لال شده بود يا. . . نمي دانم.

   امروز بالاخره بعد از سه روز رفتم به غذاخوري و نشستم پشت ميز. فاروق و عالم همان طور كه لقمه توي دهانشان مانده بود، زل زده بودند به من. اولين قاشق را كه به دهان بردم، چيزي تلخ و داغ و لزج گلويم را سوزاند و تا پشت لب ها آمد. معده خالي ام تكاني خورد و خواست از جا كنده شود. انگار چنگالي داشت آن را از دهانم بيرون مي كشيد. دلم به هم مي پيچيد و سرم گنگ و داغ و سنگين بود. شقيقه هايم تند مي زد و صداي كوبشش توي سرم دور برمي داشت. دست هايم را روي ميز ستون كردم تا از جا برخيزم، ولي دست ها لرزيدند و آرنج ها تا برداشتند و من همان طور چسبيده به صندلي افتادم روي زمين. سربازها مثل سايه هايي تار مي لغزيدند و كش مي آمدند. كسي بالاي سرم ايستاده بود. چشمانم را ريز كردم و سعي كردم بشناسمش. سرگرد بود با چهره اي برافروخته. آب دهانش را تف كرد توي صورتم و با لگد كوبيد به پهلويم و داد زد: بي عرضه!

   پاها را جمع كردم توي شكم و با صدايي كه انگار از ته چاه بلند مي شد، ناليدم.

   از خودم بدم آمد. مثل لاشه اي كه توي بيابان افتاده باشد زير آفتاب، نتوانستم خودم را تكان بدهم و از جا بلند شوم. بدنم كرخت و بي حس بود. صداي سايش پوتين هايم را به كف سيماني مي شنيدم. احساس كردم پرنده اي بزرگ دارد تنم را نوك مي زند و هر بار تكه اي از من را جدا مي كند و با خود می برد؛ مثل همان لاشه زير آفتاب.

   دو نفر زير بغلم را گرفتند و از روي زمين بلندم كردند و بردنم سمت در. پاهايم جا مي ماند و كشيده   مي شد روي زمين.

   خودم را ديدم كه راست توي خاك دفن شده و سرم بيرون مانده. همان پسرك با موهاي بور ايستاده بود بالاي سرم و مرا با انگشت نشان مي داد و توي گوش ديگري پچ پچ مي كرد و مي خنديد. زل زدم به كلاغي كه اوج گرفت و به يكباره پايين آمد و با منقار نوك زد به كاسه چشمم.

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...

 
 
   |    نوشته شده توسط سيده عذرا موسوي ادامه مطلب ... | 
 
 
 

JJanbazدقایق کوچک

مرد از پيچ كوچه پيدا شد؛ ماسك بر صورت. آرام آرام قدم برمي‌داشت.

دخترك دقايق كوچك طلايي را يكي يكي شمرد:

ـ يك... دو... سه... چهار، چهار دقيقه ديرتر از ديروز.

مرد چند قدم جلوتر ايستاد. شروع به سرفه كرد. دخترك دست روي شيشه سرد و غبارگرفتة پنجره گذاشت. مرد دوباره راه افتاد. دخترك لبخند زد. دست كشيد روي غبار شيشه، جاي خالي موهاي سر و ابروي مرد پررنگ شد. مرد دوباره سرفه كرد. دخترك خيره شد به لب‌هايش. مرد تكيه‌اش را داد به ديوار آجري، سرفه كرد، قدش خم شد، سرفه كرد. دخترك چشم‌هاي دكمه‌اي عروسك را زير دست پنهان كرد. مرد قد راست كرد. دخترك خنديد. مرد ماسك را روي صورت جابه‌جا كرد. قدم برداشت. دخترك عروسك پارچه‌اي را به سينه چسباند. مرد مقابل در خانه ايستاد. دخترك پنجرة آهني را باز كرد. مرد سر بلند كرد، خنديد. چشم‌هاي بي‌مژه‌اش زير فشار ماسك تنگ‌تر شد.

 
 
   |    نوشته شده توسط حميده رضائي (باران)
 
 
 

AAroosakعروسك
اين دومين مغازه اسباب‌بازي فروشي بود كه مي‌رفتيم. مغازه شلوغ بود. نگاهي به ويترين كردم. همه جور عروسك داشت؛ از دارا و سارا گرفته تا انواع عروسك‌هاي باربي و عروسك‌هاي پوليش. ناگهان به ياد كمد سارا افتادم و آنرا با كمد دختر عمه‌اش زهرا مقايسه كردم. جاي چند عروسك در كمد سارا خالي بود. همان عروسك‌هايي كه سارا چشمهايشان را درآورده بود يا دست و پايشان را شكسته بود. او آنقدر سر و صورت آنها را با ماژيك خط كشيده بود كه ديگر ارزش نگه داشتن نداشتند. با خودم گفتم: بهتر است كادوي تولد براي سارا عروسك بگيرم تا جاي آن عروسك‌ها در كمدش پُر شود. قبل از آنكه وارد مغازه شوم به ساران كه به اسباب بازي‌هاي داخل ويترين نگاه مي‌كرد، گفتم: ببين دخترم! الآن داخل مغازه مي‌رويم و كادوي تولد فقط برايت عروسك مي‌خرم! سارا همانطور كه چشم به ويترين داشت، پرسيد: اسباب‌بازي چي؟ اسباب‌بازي هم مي‌خري؟ من در حالي كه دست او را گرفته و با خودم به داخل مغازه مي‌بردم، گفتم: عروسك هم اسباب‌بازي است دخترم! همانطور كه عروسكهاي داخل مغازه را حريصانه نگاه مي‌كردم. نگاهم به پلنگ صورتي افتاد كه در گوشه قفسه‌اي نشسته بود. به ياد دوران كودكي خودم افتادم. آن روزها كه به عشق كارتون پلنگ صورتي، ساعتها پاي تلويزيون مي‌نشستم. با دست به آن اشاره كردم تا فروشنده آن را پايين بياورد. فروشنده در حال كادو پيچ كردن عروسكي بود. دختري كه با مانتوي صورتي روبروي آقاي فروشنده بود، در حاليكه كيف پولش را از داخل كيف قرمز رنگش بيرون مي‌آورد،‌ رو به دوستش گفت:

 
 
   |    نوشته شده توسط زينب جعفري ادامه مطلب ... | 
 
 
 

GGolabatoonگلابتون

پیرمرد طول و عرض خیابان را برای بار چندم میرود و بر میگردد. احساس میکند گشتن بی فایده است؛ چند مرد از در پارک بیرون می آیند. نگاهشان میکند و میگوید: "ببخشید! پیرزنی را ندیدید که از اینجا بیرون برود؟" یکی از مردها می گوید: "نه! ما نیم ساعت است که آمدیم پدرجان!" پیرمرد زیر لب می گوید: "نیم ساعت... نیم ساعت... نیم ساعت" و دندانهایش رابه هم می ساید و زمزمه میکند: "آخر گلابتون من نیم ساعت نشد رفتم ساندویچ بخرم. حالا خوب است که تو گرسنه بودی نه من!" و به یاد روزهای جوانی می افتد که زن، سر هر چیز کوچک اورا مقصر می دانست، حتی روزی که برای اولین بار با هم رفته بودند خرید. زن در پاساژ مشغول دیدن طلاهای پشت ویترین شده بود. و مرد همراه مادر و خواهرش چند مغازه جلوتر بودند، که مرد پرسید: "پس گلابتون کجاست؟" برگشته بودند پشت سر و مرد دیده بود زن، بی خیال کنار ویترین طلافروشی ایستاده. عصبانی شده بود که: "چرا این قدر معطل می کنی؟" و زن جواب داده بود: "دیدم شما یک دفعه ای گم شدید گفتم بایستم این طلاها را نگاه کنم تا پیدایتان شود." از آن اتفاق سا لها می گذشت. ولی زن همانطور مغرور بود. مرد از کنار درختان می گذرد و صدای خش خش برگ هایی که زیر پایش خرد می شوند ذهنش را آشفته تر میکند. به ابتدای پارک میرسد. سومین بار است که تمام قسمت های پارک را می بیند؛ حتی در قسمت خانوادگی چند مرد که با خانواده شان آمده اند بانگاه های چپ چپ خود مرد را زیر سوال می برند. و کم کم مشکوک می شوند که چرا اینقدر دور و برشان می پلکد هیچ کدام نمی پرسد که چه شده پدر جان! دومرد در گوش هم پچ پچ می کنند و یکی از آنها به دیگری می گوید: "انگار بیکار است کارش شده زاغ سیاه مردم را چوب زدن". پیرمرد به سرعت از آنجا دور می شود. "یک عمر آبروداری کن حالا به خاطر گلابتون برایت حرف در بیاورند. می بینی بی آبرویی بدتر از این؟ گلابتون ... گلابتون ...کجایی؟" اشک جلوی دیدش را می گیرد و بغض به گلویش چنگ می زند. عصایش را به دیوار تکیه می دهد و روی نیمکت می نشیند و پلاستیک ساندویچ را کنارش می گذارد. چند برگ زیر پایش خش خش می کند فکر می کند زیر نگاه آن چند مرد مثل این برگ ها لگدمال شده.

چند دقیقه ای به برگها نگاه می کند. کمرش از شدت درد تیر می کشد. پاهایش را از کفش بیرون می آورد. انگشت کوچک پایش تاول زده همیشه وقتی زیاد راه می رفت تا چند روز باید با این درد زندگی می کرد. و حالا که سن و سالی از او گذشته بود بیشتر طول می کشید تاول های پایش خوب شود.

لحظه ای به فکر فرو می رود و زیر لب می گوید: "بالا خره که باید پیدایش کنم باز هم می گردم؛ حتی اگر از پارک بیرونم کنند." عصا رابر می دارد که بلند شود ناگهان صدایی او رابه خود می آورد: "آقا تقی کجا بودی؟ تمام پارک را دنبالت گشتم. باز هم که گم شدی! همیشه باید مواظبت باشم؟ آخه دو تا ساندویچ خریدن که دو ساعت معطلی نداره. می دانی چطور پیدات کردم؟" زن اینها را که می گوید، کنار پیرمرد روی نیمکت می نشیند پلاستیک ساندویچ را باز می کند و رو به مرد می گوید: "بردار به اندازه ی کافی یخ کرده". پیرمرد با بی میلی نگاهی به ساندویچ می کند و آن را از دست زن می گیرد.

 
 
   |    نوشته شده توسط معصومه سادات ميرغني
 
 
 
nimkat
روي نيمكت نشست. دست هايش را به دو طرف بازكرد وروي لبه هاي نيمكت گذاشت .سرش را به عقب خم كرد ، حالا به جاي آدم ها ودرخت هاي توي پارك ، آسمان صاف و آبي عصر رامي ديد . خورشيد پشت سرش قرار داشت. نيمكت هنوز از آفتاب ظهر گرم بود. كمي خودش را جابه جا كرد. گرمايي كه كم كم داشت ازپا هايش بالا مي آمد تمام بدنش را داغ كرد ولي اهميت نداد. فقط تكان مختصري به خودش داد وكمي جابه جا شد. هنوز چند ساعتي به غروب آفتاب مانده بود. پارک در آن وقت روز شلوغ نبود و به جزتك وتوك آدم هايي كه از زور بيكاري به آن جا آمده بودند كسي ديده نمي شد. کمی آن طرف تر از نیمکتی که روی آن نشسته بود گربه ای سرش را توی سطل آشغال کرده و چیزی می خورد .سطل آشغال معلق در هوا آنقدرتکان خورد تا گربه با قوطی کنسروی که زبانش را توی آن فرو برده بود به زمین افتاد اما گربه از رو نرفت و همچنان به لیسیدن ته قوطی مشغول بود. درآخر وقتی مطمئن شد که ته قوطی دیگر چیزی باقی نمانده پنجول هایش را لیسید و به راه افتاد. به رديف درختان كاجي كه رو به رويش بود نگاه كرد.به نظرش  همة آن ها شبيه هم بودند هم چنان كه همة آدم ها و گربه ها و نيمكت ها. صدای چند کلاغ که نزدیک و نزدیک تر می شدند توی گوشش پیچید.كمي تخمه ازجيبش برداشت و خودش را مشغول كرد.تخمه ها رايكي يكي مي‌شكست و پوستشان را به جلو تف مي كرد و از ینکه جایی را کثیف می­کرد لذت می برد چون این کار حس زنده بودن به او می داد. وقتي بلند شد دورو برش پر ازپوست تخمه بود.رضایت ازخود، به صورت لبخندی برصورتش نشست. به راه افتاد. هنوز ازنيمكت دورنشده بود كه چشمش به كيف سياه رنگي افتاد.خم شد و آن را برداشت. چشمانش با ديدن پول هاي توي كيف برقي زد .درحال شمردن پول ها بود كه عكس توي كيف توجهش را جلب كرد. چشمانش روي عكس ثابت ماند. دختر جوان توي عكس، برعكس خودش شاد و سرحال بود. لحظاتي به عكس خيره شد.هيجاني شيرين ناگهان وجودش را پركرد و صورتش به لبخندي بازشد.كيف را بست، نگاهي به آسمان انداخت و دوباره كيف را بازكرد و به عكس زل زد. بارديگرنيم نگاهي به پول ها انداخت.با اين گنج كوچك مي‌توانست ساعاتي خوش باشد وسوسه اي كمرنگ كه داشت ازدرونش سربرمي‌آورد باديدن مجدد عكس خاموش شد.
 
 
   |    نوشته شده توسط زينب عليزاده ادامه مطلب ... | 
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور